تبلیغات
خاطرات - بالاخره من اومدم
خاطرات
ساشبین...{باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی از آن کیست ...کوروش کبیر}
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 20 بهمن 1390 توسط بیتا | نظرات ()
دینگ دینگ...
من اومدم...
سلاااااااااااااااااااااااام به همگی.
خوبین؟سلامتین؟منم خوبم...
این چند وقت حوصله ی آپ کردن نداشتم ولی دیدن که میومدم سر میزدم.
خب از کجا شروع کنم....
امتحانارو با مغز خودمونو با کمک همدیگه دادیم....خوب بود ولی نه زیاد...
28 دی تولد نگار بود...واسش کادو خریدیمو بهش تبریک گفتیم.
وقتی که امتحان عربی که آخریش بود و دادیم و اومدیم پایین همه خوشحال بودیم چون قبول میشدیم و این مسئله خیلی واسه ما مهم بود.
هر روز بعد از امتحان میرفتیم مغازه آقا رضاو چیپس و پفک میگرفتیم.
بعد از امتحانا منتظر کارنامه های درخشانمون بودیم.بیشتر روزا گوشی میبردیمو رمان و آهنگ ردو بدل می کردیم...آهنگ میزاشتیم...خلاصه کلی واسه خودمون سر خوش بودیم(وهستیم)
تا اینکه کارنامه ی خوشگلمونو دادن...هی...حسنا اول/یاسی دوم/الناز سوم...ما هم پشت سرشون...
این تیکرو باید جدا میگفتم چون خیلی حرص خوردیم....
قبل از امتحانا واسه خاله ریزه جلسه تشکیل دادم با حضور اولیا,مدیر,معاون و خود خاله ریزه...قرار شد با ما کمتر لج کنه/روش تدریسشو عوض کنه و هر جلسه امتحان نگیره(چون بعضی اوقات ما 3 تا امتحان داشتیم یا اینکه هنوز درسو نفهمیدیم امتحان میگرفت)/واسه مستمر هم نمره امتحان آخریو بزاره....
ماهام خیلی از این وضعت خوشحال شدیم....ولی نه تنها اخلاقش خوب نشد بلکه بدتر هم شد.
اولین جلسه بعد از امتحانا که اومد سر کلاس گفت:اگه تعهد بدین که سر کلاس ساکتینو با من لج نمیکنین و هر وقت گفتم امتحان هیچی نگین من 4 نمره بهتون اضافه میکنم...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
(این حرفو 3/4 روز قبل به یاسی گفته بود تا به ما بگه ولی گفته بود مستمرو بلا میبره)به من 12 داده بود.به آیدا 10.به شادی 16.بقیه رو یادم نیست...
آخر کلاس نگای من کردو گفت:یعنی 4 نمره نمی خواین؟!      هیچکس هیچی نگفت منم سرمو تکون دادم.اونم گفت باشه ورفت.تا رفت بچه ها گفتن 4 نمره یعنی 24 صدم میره رو معدلمون و رفتن تعهد دادن...
(البته حسنا/الناز/مهسا/یاسی احتیاجی به 4 نمره نداشتن و ساکت و آروم بودن)
منو شادی خیلی ناراحت شدیم,این همه اولیا اومدن که ما آخرش تعهد بدیم؟!
ما نشستیم کف کلاس پیش شوفاژ(اونجا همیشه جای گروه ماست.انقدر نشستیم اونجا کفش برق میزنه!)و اخمامونو کردیم تو هم.فاطمه هم به خاطر ما نرفت.
زنگ خوردو معلم جغرافیا اومد سر کلاس.داشت برگه هارو نشون بچه ها میداد که این مشاوره اومد در کلاس گفت بیتا بیا دفتر کارت دارم.رفتم اونجا مدیرمون بود و خاله ریزه.
مشاور گفت:نگا کن بیتا تو ترمت 16/75 ولی مستمرت 12 پس میتونی بیشتر بگیری بیا تعهد بده خودتو راحت کن.
منم به مشاور و مدیرگفتم:آخه چرا باید بدم؟این اصلا درست نیست.اگه درست بود و من کار خطایی کرده بودم اونوقت یه چیزی.من حاضرم 10 بگیرم.چون 10 از 16 بهتره...(نمیدونم خاله ریزه شنید یا نه ولی فکنم شنید)
مشاوره ی بیشعور رفته خودکار اورده میگه:اجبار نیست ولی باید بنویسی...!!!!
خلاصه به زور ازم تعهد گرفتن!بعد گفت برو بگو شادی بیاد...وقتی داشتم از دفتر میومدم بیرون با صدای بلند گفتم:ولی من اصلا اینو قبول ندارم چون به هیچ وجه درست نیست.
با شادی برگشتیم ولی وقتی رفتیم تو مدیرو مشاور نبودن واسه همین بعد از اینکه برگمونو دیدیم فورا با شادی جیم زدیم اومدیم بیرون.
خیلی برام جالب که فقط دنبال منو شادی فرستاد...2/3 نفر دیگه تعهد نداده بودن.این یعنی آخر پررویی...!!!
آخرشم به من 4 نمره اضافه کردو به اونایی که اول رفتن 1/2 نمره....هه
دلم میخواد این مشاورو با خاله ریزه خفه کنم....اه
من این ننگو باید تا ابد با خودم حمل کنم.من با این کار اجباری شرمنده ی تموم دنیام.(آخه تعهد دادن اونم به خاله ریزه یعنی مرگ...)

بعد از اون یه چند وقتیه مدیره بی لیاقتمون همش با ال ال(ناظممون) دعواش میشه.اونروزم با معلم ریاضیمون دعوا کرد(کل مدرسه عاشق معلم ریاضین).
ببین چی شده بود که معلم ریاضی و ناظممون داشتن گریه میکردن!
زنگ تفریح هم بچه ها همه ریختن تو سالن و شروع کردن به شعار داد علیه مدیر:ج حیا کن مدرسه رو رها  کن...ج تیمتو بردارو برو...
هیچکی از دفتر بیرون نمیومد.همه ی بچه ها از جمله خودم گوشی دستشون بود و داشتن فیلم میگرفتن.الان فیلمش تو فیس بوک هست.
خیلی باحال بود...تمو کلاسا داشتن میزدنو میرقصیدن....مدرسه بد جور ریخته بود بهم.
اونروز آیدا زنگ قبلش رفته بود تهران شادی هم روز قبلش رفته بود تهران.
(اگه بشه فیلمشو میزارم)

دیگه اینکه اونروز توی نمازخونه مراسم بود ماهاهم طبق معمول جیم زدیم رفتیم تو حیاط توی اون سرما نشستیم کف زمینو شروع کردیم خوردن(طبق معمول چیپس و ماست موسیر)

روز بعدش بچه ها رفتن جنوب ماهاهم چون بیکار بودیم(7 نفر بودیم و میدونستیم معلما درس نمیدن)رفتیم نماز خونه و بازم آهنگ گذاشتیم و خوردیمو خوابیدیم....
تا ال ال اومد گفت برین بالا حاج آقا اومده(از اون روز به بعد خیلی مهربون شده بود چون ما طرف اون بودیم).
واااای حاجیه داشت حرف میزد و پای تخته یادداشت میکرد ما هم داشتیم چیپس و ماست می خوردیم.بوی ماست موسیر همه جارو گرفته بود.
خلاصه اونم رفت و ما تا زنگ آخر حرف زدیم.

@بصیر میبینه....!!!!
@بستنی خوردن ما زیر دونه های برف
@سوتی یاسی تو مغازه
@صدای ویبرهگوشی سر کلاس
@دستشویی یا تلفن خونه
@شارژر یاسی
@7 و 100 دقیقه
@فلافل خریدن رخشان اینا
@تریپ وایسادن حاجیه
@12 بهمن تولد سما جونم بود
@دلم واسه خاله جونم تنگیده
@یه پیرهن خیییییییییییییلی خوشگل بلند خریدم.خیلی نازه
@4/5 ماه دیگه میرم پیش خاله مهرنوش جونم
@این روزا به رفتن رها فک میکنمو دلم میگیره

اوه چقدر حرف زدم!مرسی که تحملم کردین.