تبلیغات
خاطرات - خاله ریزه و قاشق سحرآمیز...!
خاطرات
ساشبین...{باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی از آن کیست ...کوروش کبیر}
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 12 مرداد 1390 توسط بیتا | نظرات ()
فکر کنم روز دوم بود که نشسته بودیم سر کلاس تا معلم بیاد.
همینطوری داشتیم حرف میزدیم که دیدیم یه چیزی از اون جلو ملو ها رد شد..!وقتی خیلی خوب دقت کردیم دیدیم  یه فنچ اون جلو وایساده...خلاصه چادرش و دراورد گذاشت روی میز(یه دونه از این روسری بزرگا که 6 برابر خودش بود,پوشیده بود) و گفت:من ن هستم و دبیر عربی(به علت اینکه نمیخوام سرمو به باد بدم و جان سالم به در ببرم از نوشتن فامیلی پرهیز میکنم....چون ایشون مثل جن همه جا حضور دارن) ....کلی درمورد نحوه تدریسش توضیح داد و آخرشم گفت:من بخاطر اینکه روحیه شما شاد بشه مقنعه ی رنگی میپوشم ولی سعی میکنم از این روسری ها بپوشم!!!
خلاصه درس پارسالو واسمون دوره کرد,ما هم گفتیم عجب معلم خوبیه....درحالیکه نمیدونستیم پشت این چهره ی آروم یه گرگ پیر خوابیده....درسته به زور  تا شونه ی ما میرسید ولی نصفش زیر زمین بودمعذرت میخوام که اینارو میگم ولی باور کنین دلامون خونه از دستش...
بعدا ها اونقدر اذیتمون کرد که حتی تصمیم گرفتیم بریم روی ماشینش با کلید خط بندازیم...!