تبلیغات
خاطرات - اول مهر
خاطرات
ساشبین...{باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی از آن کیست ...کوروش کبیر}
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 3 مهر 1390 توسط بیتا | نظرات ()
سیلاااااام به اونایی که امروز اولین روزی بوده که رفتن مدرسه و سیلاااااااام به اونایی که دانشگاهشون تا چند روز دیگه شروع میشه...
خوفین؟منم خوبم یعنی هم آره هم نه....
خوب امروز صبح بلند شدم  و  صبحونمو خوردمو واسه دوستام اس ام اس فرستادم که اول مهرشون مبارک و وقتی خواستم برم مامانم بدو بدو اومدو از زیر قرآن ردم کرد و رفتم مدرسه...
توی راه 2 تا تصادف رخ داده بود که خودا رو شکر(خاله شادونه) تلفات نداده بودن....بعد از نیم ساعت که توی ترافیک و این حرفا بودیم رسیدیم مدرسه.....
اولین نفری که دیدم نرگس بود,همدیگه رو بقلیدیم و احوال پرسی کردیم بعدش مهسا رو دیدم....بعدش یاسی از اول صف اومد...اونم بقلیدم....سما(یه سمای دیگه) هم که از اول اونجا بود.....با رخشان و محدثه (بچه های شلوغ سرویس که سوم ریاضین) هم دست دادیم....الناز/نرگس(یه نرگس دیگه)/رضوان/هستی هم اول صف وایساده بودن...مهنا و یگانه هم پشت سر ما.....بقیه بچه ها همه از اینجا رفته بودن...بعد از چند دقیقه مریمم اومد....شروع کردن به سخنرانی....آیدا هم اومد.....
خانوم.س گیر داده بود بیا فیلم بگیر.....خون توی دستم نمونده بود...آخه چرا منو توی این موقعیت قرار میدن....وقتی سخنان گوهر بارشون که نصفش نصیحت بود(مقنعه جلو/از فردا هد اجباری/گوشی بی گوشی/شلوار لی پر/ناخون پر/مقنعه بلند و ...) تموم شد رفتیم بالا....دم در خانوم.م(خدمتگذارمون) اسپند و قرآن و گرفت بالا سرمون تا از زیرش ردشیم...
رفتیم کلاس دوم ریاضی که دیدیم کل جمعیتمون 12 نفره...!ما دیگه وا رفتیم....دوتا ردیف بود که توی هر کدوم سه تا طبقه بود....من/یاسی/آیدا/الناز/مهسا/هستی توی یه کلاس بودیم....ما چون می خواستیم با هم باشیم رفتیم به یاد پارسال و بچه هاش طبقه ی آخر نشستیم اونم سه نفری....من/آیدا/یاسی...
رفتیم کلاس تجربیام دیدیم...اونا بیشتر بودن....
هممون جمع شدیم توی کلاس ما و از شیطنتای پارسال و بچه هایی که الان پیشمون نیستن حرف زدیم....بچه هایی که جدید اومده بودن همینطور مارو نگاه می کردن....
بچه ها رفتن توی کلاسشون ماهم همون پایین کلاس وایساده بودیم و حرف میزدیم که معلم اومد....
اگه گفتین کی بود؟!........خاله ریزه با قاشق سحرآمیز......شنیدین میگن مار از پونه بدش میومد در لونش سبز میشه؟....قضیه ماست.....اومد اسم بچه های جدید و پرسید و درسای پارسال و مرور کرد...
وسطاش اومد ازمون پرسید وقتی به من رسید گفت:ممممم شما؟!...مثلا اسم من که به قول خودش شلوغ کلاسش بودمو یادش رفته بود!!!...بچه ها گفتن بیتا...اونم گفت آره آره....
خلاصه زنگ خورد و رفت ما هم با نرگس و مریم و سما که اون کلاس بودن رفتیم توی حیاط یه گشتی زدیم و در حال بالا اومدن از پله ها بودیم که ناظممون به یاسی گفت:یاسمن مقنعت داره از سرت میفته.....حالا بیچاره خیلی ساده بود....آره....رفتیم از کلاس مریمینا 1 طبقه کش رفتیم و آوردیم توی کلاس خودمونو مثل پارسال گذاشتیمش وسط دوتا طبقه و 3 تایی ولو شدیم.....
زنگ دوم معلم جغی(جغرافیا)اومد سر کلاس و چون کتاب نبرده بودیم گفت حرف بزنین....
زنگ بعد بیکار بودیم واسه همین دور هم جمع شدیم و بازی هایی از قبیل :کلاغ پر/هپ هپ/کی کِی کجا و ..کردیم.که خیلی به قول رها چُسبید....
زنگ آخرم خورد و رفتیم پایین تا سرویسامون مشخص بشه.البته رخشان و بقیه بچه ها هیچ وقت نمیزاشتن با چیزی به جزء سرویس آقای اسدی بریم....آخه خداییش آدم خوبیه مثل پلنگ صورتی نیست.
اسمارو خوندن و ما همچنان با آقای اسدی رفتیم...امسال جمعیت سرویسمون زیاد شده....و بعد از 1 ساعت خانوم.ا اجازه رفتن داد.....
اومدیم خونه.....ولی هنوز دلتنگ بچه های پارسالم....سما/رها/کوثر/کیانا/آتوسا/حدیث....هِی...kiss.gif


@دعوای کوثر با خانوم.ک(معلم زبان) که به مدیر کشیده شد....>gh
@تیپ امروز خاله ریزه--قهوه ای......
@این کیانا و آتوسا هستن که ویالون میزنن.....
@تولد آتوسا 75/3/3......
@تولد یاسمن75/1/7.....
@دلتنگیامون واسه بچه ها....
@بچه های ماست امسال.....

ممنون که اومدین...
إإإإإ دیدین چی شد؟!...نچ نچ نچ.....نظر یادتون رفت.

سما/رها/کوثر/حدیث/آتوسا/کیانا همتونو دوست دارمو دلم واستون تنگیده