تبلیغات
خاطرات - دماغ سوخته
خاطرات
ساشبین...{باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی از آن کیست ...کوروش کبیر}
نوشته شده در تاریخ شنبه 2 مهر 1390 توسط بیتا | نظرات ()
دوستای گلم سلام...
خوبین؟چه خبرا؟
منم از یه طرف خیلی خوشحالم(واسه فردا که میرم مدرسه).از یه طرف هم خیلی ناراحتم(سما و رها فردا نیستن)..
بچه ها نظرسنجی اون گوشه داره خاک میخوره ها....یه فکری واسش بکنین...بیچاره گناه داره...

30ام شهریور با رها جونم قرار گذاشتیم تا با هم بریم مدرسه(اگه آپای قبل و خونده باشین میفهمین چرا)
وقتی رسیدم در خونشون زینگولیدم تا بیاد پایین.....
واااای وقتی اومد پایین و دیدمش خیییییییلی ناز شده بود(بزنین به تخته واسه بچم,چشم نخوره)....همدیگرو بقلیدیم و وسط کوچه ساعت 8:45 فیلم هندی اجرا کردیم....
وقتی رسیدیم مدرسه یگانه توی حیاط منتظر مهنا بود....ما هم احوال پرسی کردیمو رفتیم بالا....
خانوم.س گفت وایسین اینجا تا بچه ها بیان که همون لحظه مهنا و یگانه اومدن....منو رها هم رفتیم کلاس پارسالمونو اون کلاس آخری که توش یادگاری نوشته بودیم.....
دیوارارو رنگ کرده بودن واسه همین یادگاریامون پاک شده بود.....
بعد از اینکه دیدیم بیکاریم رفتیم از سوپری توی کوچه مدرسمون بستنی و چیپس خریدیم و رفتیم توی کلاسمون نشستیم و همزمان با تموم شدن خوراکی های ما خانوم.م(معلم سرودمون) هم اومدو وقتی دید تعدادمون کمه گفت برین خونه تمرین نمیکنیم.....اونجا بود که بوی دماغای سوخته ی ما سالنو پر کرده بود.
همه رفتن ولی منو رها موندیم آخه دلمون نمیومد از هم جداشیم....
داشتم در مورد مزاحم تلفنیه با رها حرف میزدم که بازم زنگ زد.....رها جواب داد و دید نخیر خیلی سیریشه شمارشو داد به یه نفر و اون کاری کرد که دیگه مزاحمه 3 روزه که زنگ نزده....همینجا ازشون تشکر میکنم.چون کار بزرگی واسم انجام دادن...
بعد از اینکه کلی حرف زدیم اومدیم بیرون و رها جونمو رسوندیم در خونه و بای بای کردیم....
---------
دیروز هم رفتیم خارج از شهر.... یه آبشار هست که خیلی خوشمل....عکساشو بعدا واستون میزارم...
---------
امروزم که رفتم کلاس فیزیک آیدا و کیمیا رو دیدم....خیلی دلم واسشون تنگ شده بود....


@بنرایی که میکندیم.....>gh
@LCD توی راهرو......>gh
@اون چاهه که درش باز بود.....>gh
@مدیر جدیدمونو دیدیم.....
@دکه ی در مدرسمون که خوشگلش کرده بود.....
@آخی با کمک رها و دوستش مزاحمه دست از سرم برداشت.....
@بخدا 19 خیلی کمه*......
@واسه بعضیا خیلی دلم میسوزه*.....
@کاشکی اینطوری نبود.....
@الان بازم واسه دلتنگی از دوستام دارم گریه میکنم.....
@خیلی دوستون دارم.....
@آکادمی خیلی خوشمل......
@فردا دوباره بچه هارو میبینم,به جز سما و رها.....
@مثل اول دبستانیا خیلی عجله دارم تا صبح بشه و برم مدرسه....

هر کی میخواد بدونه اون سه تا ستاره دارا چیه بگه تا واسش تعریف کنم....
ممنون که اومدین.....
نظر یادتون نره.....