تبلیغات
خاطرات - روز آخر مدرسه
خاطرات
ساشبین...{باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی از آن کیست ...کوروش کبیر}
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 28 شهریور 1390 توسط بیتا | نظرات ()
سلام و سلام...
امروز میخوام روز آخر مدرسه رو بنویسم.....قبل از امتحانای خرداد...نمی دونم با این بغض میتونم خوب بنویسم یا نه...
.
.
.
.
.
90/2/27 قرار بود بچه های گروه ما و 2-3 تا دیگه از بچه ها بریم مدرسه چون خانوم.ح(معلم ریاضی)واسمون کلاس رفع اشکال گذاشته بود....به غیر از ما هم کس دیگه ای به جز کادر دفتر توی مدرسه نبودن.....وقتی رسیدم و توی حیاط وایساده بودم سما اومد و گفت که میخوان واسه همیشه برن یه شهر دیگه....راستش اون لحظه توی شک بودم واسه همین هیچی نگفتم و رفتیم سر کلاس.....ولی چه کلاسی....من داشتم دفتر بیوگرافی رها رو پر میکردم.....یکی دیگه داشت واسه اون یکی یادگاری مینوشت....کمتر کسی به درس گوش میداد.....منو رها و آیدا جلو نشسته بودیم و نرگس و سما هم پشت سر ما......روی میز خانوم.ح هم پر بود از دفتر خاطرات.....
وقتی که رفع اشکال تموم شد و خانوم.ح هم واسمون یادگاری نوشت با بچه ها و خانوم.ح عکس انداختیم....وقتی که میخواست بره بیرون بهش گیر دادیم که شمارشو بده.....منو بچه ها جلوی درو گرفته بودیم و نمیزاشتیم بره....خانوم.ح میگفت من اصلا خط ندارم.....بعد از کلی سر و کله زدن گفت روز امتحان ریاضی بهتون میدم....ماهم خوشحال ازش خدافظی کردیم....
بعد از اینکه همه رفتن,ماهم(من/سما/رها/نرگس/آیدا/حدیث/مهتاب/روژین) رفتیم توی کلاس ته راهرو که ک.چولو هم بود.....به سرایدارمونم پول دادیم رفت تنقلات خرید و داد بهمون.....بچه هام همرو باز کردن و نشستن کف زمین و شروع کردن به خوردن.....
توی کلاسه 3 تا نیمکت با یه میز بود....نیمکتا زیر پنجره بودن و میز زیر تخته.....بیرونم داشت بارون میومد......
منو یکی از بچه ها رفتیم دفتر تا کارت امتحانمونو بگیریم.....وقتی برگشتیمو در کلاسو باز کردم دیدم آیدا داره گریه میکنه....صدای هق هقش.....بغلش کردم تا آروم بشه.....اونم یکم بعد آروم شد.....فهمیده بود که دیگه سال بعد پیش هم نیستیم....
بعد از چند دقیقه دیدم سما روی نیمکت کنار میز نشسته و داره دفتر رها رو پر میکنه.....راستش اون لحظه باورم شد که دیگه داره میره....که دیگه پیش هم نیستیم.....(بچه ها دارم از بغض خفه میشم...باید ادامه بدم)
رفتم آروم نشستم پیشش و سرم و گذاشتم روی میز....اشکام آروم آروم و بدون صدا میریخت روی گونم.....به یاد تموم ثانیه هایی که با هم داشتیم.....
آیدا اومد گفت:بچه ها پاشین دیگه تا عکس بگیریم....منم زودی اشکامو از زیر میز پاک کردمو سرمو گرفتم بالا.....همشون اومدن دور منو سما وایسادن....یه لحظه به همشون نگاه کردم....به دوستایی که 1 سال باهاشون بودم...به کسایی که از خواهر واسم غزیزتر بودن.....دوستایی که سنگ صبورم بودن....دوستایی که رازدارم بودن....دوستایی که عاشقشون بودم.....
نمیدونم کی پشت دوربین بود چون چشمام تار میدید....فقط میشنیدم.....1...2.... .....یه دفه بغضم شکست....یه دفه صدای هق هقم بلند شد....دستامو گرفتم جلو صورتم.....بچه ها مات نگام میکردن.....
یکی یکی به خودشون اومدن....بغلم کردن.....دلداریم دادن....میگفتن:إإإإإإ بیتـــا گریه نکن دیوونه......بیتا الان ما هم میفتیم گریه ها......بیتا اذیت نکن دیگه......کم کم همشون افتادن گریه.....هممون همدیگرو بغل میکردیم و زار زار گریه میکردیم.....چسبیده بودم به دیوارو گریه میکردم....حال بچه ها هم بهتر از من نبود......
نشستم رو زمین و سرمو گذاشتم رو پام.....باور کنید آسون نیست که بهترین دوستاتو از دست بدی....سرویس بچه ها اومده بود,مجبور بودن برن...من که اصلا حال نداشتم از جام تکون بخورم فقط گریه میکردم(الانم دارم گریه میکنم)....همه رفتن.....من موندمو رها و سما.....سه تاییمون نشسته بودیم کف زمین و اینبار آروم آروم گریه میکردیم.....یه سال مثل فیلم از جلوی چشمام رد شد....یاد وقتی میفتادم که میخواستم با سما برم رشته تجربی...توی یه دانشگاه....اوی یه بیمارستان.....نه نه نه همش رفت....همشو باد برد....
بلن شدم و با ماژیک روی دیوار یادگاری نوشتم.....رها عکسشو زده تو وبش انجا برین ببینینش.....نوشتم از این روز متنفرم...از این خبر متنفرم.....نمی خوام دوستامو از دست بدم...
سما و رها هم روی دیوار با خودکار یادگاری نوشتن.....نشستم لب پنجره و به شیطنتامون فکر کردم و اشکامم واسه خودشون قل میخورد پایین.....پاک کن پرت کردنامون واسه معلما.....دعوامون با خاله ریزه.....رمانایی که می خوندیم...نوشابه های آتوسا و کیانا....
رها اومد از پشت بغلم کرد,دلداریم داد.....سما اومد پیشم باهام حرف زد.....
رفتیم توی دستشویی که همیشه بچه ها مقنعشونو اونجا درست میکردن....مهنا اونجا میومد.....صورتمونو شستیم و اینبار رفتیم توی کلاس خودمون....توی اول-A......نشستیم روی طبقه ی خودمون که وقتی من مسابقه سرود بودم سما اون بالاشو صورتی کرده بود.....holly girls که آیدا نوشته بود.....s2, h,n,a,b.......منو سما نشستیم و رها رفت پای تخته و تموم تکه کلام معلما,بچه ها و ...رو نوشت...(توی آپ بعدی مینویسمشون آخه ازش فیلم گرفتم.
منم هنوز داشتم گریه میکرد.....ساعت 12-1 بود...دیگه گریم بند اومده بود....سرویس رها اومده بود دنبالش...منم زنگ زدم آژانس....رها رفت....وقتی سما میخواست بره دقیقا حرفش یادمه که بغلم کرد و گفت:بیتا رفتی خونه گریه نکنی ها....بعدش دست تکون داد و....رفت....



@گلایی که اونروز رها بهمون داد......>gh
@پاک کن سما پیش منه و پاک کن فنچ من پیش اون......>gh
@هق هقامون......>gh
@خاطراتمون......
@دلتنگی هامون.....
@نقاشی/شعر/نامه و ... بچه هارو چسبوندم تو دفترم......
@همشونو دوست دارم......همشونو.....

                                                 ممنون که خوندین و تحملم کردین