تبلیغات
خاطرات - اسپایدر پشه/روز مسابقه ی سرود
خاطرات
ساشبین...{باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی از آن کیست ...کوروش کبیر}
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 27 شهریور 1390 توسط بیتا | نظرات ()
بازم سلام....
ممنون از همتون که قدم رنجه میکنین و میاین نظر میدین.....راستی قالب جدیدم خوشمل؟آهنگ جدیدم چی؟
وااااای این مزاحما کچلم کردن.....چیکار کنم بچه ها......کــــــــمــــــــــــــــکــــــــــ
دیگه دارم به روزای آخر نزدیک میشم.....دوباره همون بغض.....همون دلتنگی.....همون حسرت.....

اول داستان اسپایدر پشه رو میگم:
اونروز یه پشه خهلی کوشولو اومده بود تو کلاس و همش ویز ویز میکرد(از این کوشولو ها که اصلا تقریبا معلوم نیست).....و داشت روی اعصاب کوثر میدوید.......کوثر هم که اعصابش خط خطی شده بود پشه هرو سَقَط کرد.....رها هم که همیشه دنبال یه سوژه بود یه دفعه گفت:ایول اسپایدر پشه....!....ما دیگه مرده بودیم از خنده.....هنوز خودمونم نمیدونیم چرا گفتیم اسپایدر پشه...!ولی خیلی خاطره ی خوبی بود....
.
.
.
.
.
.
و روز مسابقه ی سرود:
90/2/26 مسابقه ی سرود داشتیم.....چون روزای آخر بود همه ی بچه ها نیومده بودن.....
هممون شالای قرمزمونو که بچه ها بهش میگفتن پرده رو پوشیدیم و آماده وایسادیم تا آقای اسدی بیاد....
اینبار به لطف اینکه تعدادمون کم بود کمپوت نشدیم....وقتی رسیدیم پیاده شدیم و رفتیم تو.....از صداوسیما هم اومده بودن....بچه ها میگفتن بریم جلو بگیم اینجا مسابقه ی استانی سروده we love you pmc نشستیم تا  نوبتمون شد....منو کوثر رفتیم صندلیا رو چیدیمو با بچه ها رفتیم بالا......سرودمونو خیلی خوب خوندیم...اگه میبردیم و اول میشدیم میرفتیم کشوری.....
خلاصه وقتی مسابقه تموم شد اومدیم توی حیاط تا آقای اسدی بیاد(یه مدرسه بود و یه آقای اسدی)....حیاط اونجا پر گل بود.....بچه های ما هم نه که خیلی طبیعت دوست بودن هر کدومشون یه دسته از اون گلای بدبختو چیدنو آوردن.....وقتی آقای اسدی اومدو سوار شدیم,پرسید:برنده شدین؟....حدیثم فورا گفت:آره بابا اولیم....
در مدرسه پیاده شدیمو باند و دستگاه رو بردیم بالا.....وقتی رفتیم توی کلاس کلی عکس انداختیم....>با کوثر/یاسی/آتوسا/کیانا/مهشید/مریم/سما و ...
وقتی اومدیم پایین فقط منو سما/آتوسا/کیانا/ کوثر/یاسی/مریم بودیم....تمام کادر مدرسه هم رفته بودن وما تا ساعت 2 کلی وقت داشتیم تا اونجارو به ویرانه تبدیل کنیم(آخه سرویسامون 2 میومدن دنبالمون).....یادمه بارونم نم نم میومد.....رفتیم کلی چیپس و پفک و تنقلات خریدیم و شروع کردیم خوردن....
کنار مدرسمون یه راهنمایی دخترونه بود که کنار ما و اونا بیمارستان بود....از مدرسه ی ما به اون دوجا راه داشت و با یه در فلزی از هم جدا میشد...این وسط هم یه ساختمون متروکه بود......بعد از اینکه آذوقمون تموم شد بچه ها گفتن بیاین بریم توی این ساختمونه......با رای موافق همگی رفتیم طرف همون دره....کیانا از در رفت بالا و پرید اونور....کیفشم واسش پرت کردیم که یه دفعه یه مرده از ساختمون انوریه اومد بیرون...کیانا زودی رفت پشت درختا ما هم رومونو کردیم اینور(ما بودیم؟نه کی میگه؟!)......وقتی دیدیم مرده رفت کیانا زودی کیفشو پرت کرد اینور و خودش از دره اومد بالا که دیدیم یه چیزی داره تکون میخوره....حالا پای کیانای بدبختم گیر کرده بود مام هم ترسیده بودیم هم داشتیم غش غش میخندیدیم.....بالاخره کیانارو از اونجا کشیدیم بیرون و یه نفس راحت کشیدیم که دیدیم فری از تو باغچه اومد بیرون...و ما پی بردیم که فری بود مارو ترسوند.حتما حالا میگین فری کیه؟...>یه گربه ای همیشه تو مدرسمون بود و ما هم بهش پفیلا/بیسکوییت/شکلات/چیپس و...میدادیم,بچه هم که خوش خوراک,با کمال میل همشو میخورد....خب داشتم عرض میکردم.
بعد از چند دقیقه که حالمون اومد سر جاش دوستان گفتن اینبار از در مدرسه ی راهنمایی بریم توی اون ساختمون قدیمیه....یفاشکی و پاورچین پاورچین رفتیم تو مدرسه و از اونجا اون ساختمون....واااای حیاطش خداییش خیلی جالب بود....پرش علف هرز / چوبای قدیمی/خرت و پرت و از اینجور چیزا بود...همه ی پنجره هاشم با روزنامه پوشونده بودن.....یه فضای جالبی بود....همینطوری که داشتیم جلو میرفتیم یه دفه یکی از بچه ها اون پشت شروع کرد جیغ زدن و دوید بیرون ما هم که یه دفه بهمون شک وارد شده بود شروع کردیم جیغ زدن و رفتیم بیرون که از شانس بد ما مدیر راهنمایی یه دفه جلومون سبز شد....هی وای من....جلو پامون ترمز کرد و گفت:چی شده؟....
ماها هم که زبونمونو گربه میل کرده بود....که یکی از بچه ها با من من گفت:هی هیچی خاننوم.اومدیم عینک خواهر مریمو بهش دادیم......مدیره که معلوم بود فهمیده ما چاخان کردیم چشماشو ریز کرد و گفت:پس واسه چی جیغ میزدین؟ها؟.......یکی از بچه ها گفت:هی هیچی خانوم آخه داشتیم از اینور میرفتیم مدرسمون که یه یه کبوتره افتاده بود رو زمین و مرده بود ما هم ترسیدیم و جیغ زدیم......خانومه دوباره گفت:کسی که اذیتتون نکرد,هان؟....ما هم که حالمون بهتر شده بود و خودمونو پیدا کرده بودیم با یه لبخند کج و کوله گفتیم:نه خانوم مطمئن باشین....اونم سرشو تکون داد و رفت.....ما هم نفسای حبس شدمونو دادیم بیرون......
وقتی اومدیم مدرسه ی خودمون از بچه ها پرسیدم چی بود اینقد جیغ زدین؟...اونام گفتن بابا یه کبوتره خونی رو زمین بود ما هم یه دفه ترسیدیم......چه قدر به این بیخودی ترسیدنمون خندیدیم.....
همون لحظه سرویسا اومدن و سوار شدیم سما هم که خونشون توی کوچه مدرسه بود خودش رفت.....ما هم برگشتیم خونه با کلی خاطره....کلی شیطنت.....کلی به قول کوثر جریانای ماجرا جویی...



@سما به شدت از گربه میترسید.......>gh
@کشف یه ورقه توسط کاراگاهان سما و بیتی.....>gh
@پیشنهاد من به شما دنت شکلاتی با کیک(آقا.ر).....>gh
@آقا.م.......>gh
@روزی که آقا.ر خیلی خنده دار شده بود......>gh
@ضبط آقای اسدی با نوارایی که میذاشت......>gh
@اونروز که با سرویس رها و نگی رفتیم خونه(منو کوثر/مریم/یاسی)و در برقی سرویسشون.....>gh
@روزی که سرویسمون ترمز برید و رفتیم توی جدول......>gh
@خانوم.ح به بچه های گروه ما میگفت شماها به ترک دیوارم میخندین.....>gh
@یفاشکی رمان خوندن من رها سما زیر میز موقع تدریس معلمای محترم.....>gh
@شلوار کیانا سر زنگ ریاضی واسه سرود*.......>gh
@چرا پنجره بازه....چرا شیشه شکسته.....چرا.....چرا ما سُختیم؟......>gh
@امروز کوثر اس داد.....
@بازم دلتنگشونم......
@بیتی یا ببعی/سما/نگی/رها/ آیدی/حدیث/کوثر یا اسپایدر پشه/یاسمن یا یاسی یا مهندس/مریم/منا یا موونا/کیانا/آتوسا/مهشید/سپیده یا حسن.....
@این ماییم------------->بچه های اول آ
                                                                                                                                                    
we never die........our memory never die.........do you now?.......we are holly girlssss
 
                    زنده باد اول-A.....بچه های اول-A.......  زنده باد اول-