تبلیغات
خاطرات - خبرای عروسی/اردو
خاطرات
ساشبین...{باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی از آن کیست ...کوروش کبیر}
نوشته شده در تاریخ شنبه 26 شهریور 1390 توسط بیتا | نظرات ()
سیلام به دوستای عسیسم....
خوفین؟چه خبرا؟
اوهوم حتما از برد استقلال بسیار خوشحالین....نه؟ به هرحال امسالم ما بردیم....گل مجیدی و جباری و حال کردین....
بگذریم بیشتر از این ناراحتتون نمیکنم....
خوب پریشب ساعت 3 از عروسی برگشتیم.....وااااای هیچوقت فکر نمیکردم احسان(داماد) همون کوه یخ باشه!آخه همیشه خیلی جدی بود....ولی اونشب....همش میخندید,دست میزد,با همه حرف میزد,رقصیدنشو بگو.....آخه همه ی فامیلشون دخترن واسه همین این بیچاره هم رقص دخترونه یاد گرفته بود.....یه قری میداد که نگو....همه ی مهمونا غش غش میخندیدن......سارا(عروس)ماشالا خیلی نازو خوشمل بود.....آدم دلش میخواست بره جلو هی ماچش کنه.....خوشحالی و عشق و میشد از توی چشمای هردوشون خوند......خیلی همدیگرو دوست داشتن.....تا آخر جشن زنونه مردونه جدا بود ولی 2 ساعت آخرو مختلط کردن......واااااااااای شده بود مثل پارتی....چراغا همه خاموش....فقط رقص نورو از این جور چیزا......خیلی باحال بود.....ولی جای بدش این بود که اینجانب تنها بودم و نمیشد نیناش ناش کنم......آخه همیشه منو دختر خولم شبنم با همیم.....هی جای اونم خالی بود....آخر شب همه ی ماشینا افتادن پشت سر ماشین عروس چون بیرون شهر بود همه گاز میدادنو صدای اهنگاشونو گذاشته بودن روی درجه ی آخر.....2-3 بارم نزدیک بود تصادف بشه......خلاصه تا در خونشون بردیمشونو اومدیم خونه.....آخی راستی اونوقتی که سارا افتاد گریه......وقتی اومدیم خونه من دیگه یه جنازه ی کامل بودم...با اینکه نیناش ناشم نکرده بودم ولی خیلی خسته شدم......
امیدوارم سارا و احسان خوشبخت بشن....
اووووووه چقدر حرف زدم.....بریم سراغ خاطره:
.
.
.
.
از طرف مدرسه قرار شد اردو ببرنمون اردوگاه  س یکی از شهرستانا.....ما هم که بسیار خوشحال بودیم تقسیم وظائف کردیم......2-3 روز مونده بود که رضایتنامه هامونو بردیم که دیدیم پرورشیمون گفت:امروز روز آخره واسه رضایتنامه,باید توی این برگه ها که مخصوص رضایتنامس بنویسین.....!آخه نمیشد زودتر بگن.....ما هم که یه پا دستگاه کپی بودیم واسه خودمون امضا ها رو کپیدیم توی اون یکی برگه...اونم چی سر زنگ ریاضی.....خانوم ح اومد بالا یرمون و پرسید چیکار میکنین؟؟.....ما هم از اون لبخندامون زدیمو گفتیم:هیچی خانوم داریم کپی میگیریم.....اونم خندید و رفت نشست.....(آخه خیلی باهامون دوست بود).....آره دیگه اون دو روزم گذشت ما همه آماده توی حیاط وایساده بودیم تا ماشینا بیان(ولوو).......ناظممون اومد و اسمارو خوند و راه افتادیم.....خداییش خیلی کیف داد.....مونا لپ تاپ آورده بود همه مجهزه مجهز......یه کم که رفتیم همه ی پرده هارو کشیدم....با لپ تاپ و دستگاهامون آهنگ گذاشتیم و شروع کردیم به....آره دیگه....وسطای راه بچه ها همه چشماشون قرمز شده بود آخه به اتوبوس عادت نداشتن..... خلاصه رفتیم و رفتیم تا رسیدیم....وقتی پیاده شدیم دهنامون باز مونده بود.......آخه هیچی اونجا نبود حتی یه درخت....فقط یه تپه بود که بیشتر شبیه کوه بود......کوله هامونو پوشیدیم و وایسادیم کنار همدیگه تا ناظممون بگه چیکار کنیم.....ناظممون اومدو گفت:خب بچه ها چون از اینجا به بعد ماشینا نمیتونن برن شما خودتون برین.ار همینجا مستقیم راه بیفتین برین تا بالای این کوه(تپه بزرگه)......ماها همه ماتمون برده بود....
بالاخره از تو شک در اومدیم و راه افتادیم......منو/سما/مریم/مونا با هم بودیم...یادم نمیاد چرا از بچه ها جدا شدیم...هی رفتیم رفتیم دیدیم نخیر خیلی دور....آخه توروخدا مارو نگا....1میلیون و 10 هزار تومن دادیم باید 10 کیلومتر پیاده بریم(1میلیون مدرسه-10 تومن واسه اردو).....با هزار بدبختی رسیدیم وسطای راه که دیدیم یه ماشین وانت که پشتش یه اتاقک درست کرده بود داره بچه هارو سوار میکنه میبره بالا......اونقدر خوشحال شدیم که نگو.....وقتی داشت میومد بالا واسش دست تکون دادیم که وایسه ولی دیدیم خیلی بی خیال از کنارمون رد شد.....گفتیم عیبی نداره شاید جا نداشت.....2-3 بار اومدو رفت ولی هر بار واینساد.....ما هم خیلی عصبانی بودیم,زیر آفتاب با کوله های سنگین بزور داشتیم میرفتیم بالا(آخه سر بالایی بود).....دفعه چهارم بود که اینبار یه دختر دوم ریاضی هم اومد پیش ما(مقنعش هم در اورده بود).....مرده وقتی داشت میرفت پایین وایساد....ما هم خوشحال رفتیم که درو باز کنیم که دیدیم به دختره گفت بیا جلو...اونم رفت نشست و مرده فورا گاز دادو رفت......ما هم چند تا حرف بهش زدیم....دختر ندیده......هربار که میومد رد میشد بچه ها بهش سنگ میزدن و ماهم بهش حرف میزدیم.....اینبار اومدیم وســـطـــ جاده خاکی نشستیم...چون جاده کوچیک بود ما هم زیاد بودیم جاده بسته شد....مطمئن بودیم که نمیزنه بهمون......دیدیم داره از دور میاد چه گازی هم میداد.....بچه هارو بگو بعضی هاشون از ترس داشتن میمردن.بعضی ها هم مثل من ریلکس نشسته بودن......با سرعت زیاد اومد و دقیقا فیکس پاهامون ترمز کرد......یه پیرمرده که کنار راننده بود اومد پایین و کلی داد زد تا ما بلند شدیم......ما هم کم نیاوردیمو بهش گفتیم این 10 باره مارو سوار نمیکنه...اونم بدون هیچ حرفی رفت و باز سوارمون نکرد.....ما هم دیگه خسته شدیم واسه خودمون نشستیم کنار جاده تا بلکه مدیر و ناظممون که اون پایین داشتن قدم میزدن بیان یه فکری کنن.....ماشینه رفت پایین همه رو سوار کرد (دیگه هیچ کس نبود) اومدن از کنارمون رد شدن 3 متر جلوتر وایسادن....ناظممون و رانندهه پیاده شدن ناظممون گفت:چرا نشستین بیاین سوارشین....ما هم با اخم سوار شدیم,وقتی من خواستم سوار شم رانندهه گفت:تو بودی حرف زدی؟!....عوضی مثل اینکه داره با کلفتش حرف میزنه...منم هیچی نگفتمو سوار شدم.....اها اینو یادم رفت,وقتی ما وایساده بودیم آیدا/رها/نرگس/حدیث با ماشینه از کنارمون رد شدن و دست تکون دادن که ما اونموقع واقعا دلمون آب شد...
بالاخره رسیدیم اون بالا و پیاده شدیم دوباره رانندهه اومد گفت:تو بودی حرف زدی؟!...منم که داشتم منفجر میشدم تو چشماش نگاه کردم و گفتم بله من بودم....اونم گفت خیلی بی ادبی!!....منم با پررویی تمام گفتم:از شما پرروتر نیستم که سه ساعت ما اونجاییم سوارمون نمیکنی بعد اون دختررو سوار کردی.....بچه ها اومدن دستمو گرفتن گفتن ولش کن بابا بیا بریم......
رفتیم اونجایی که نرگس چادر زده بود.....پفک و چیپسو هرچی که داشتیم ریختیم وسط....روز قبلش تولد نگی بود واسه همین اونروز کیک آورد که 10 بارم افتاد زمین دوباره چیدیمش.....به اونم مثل بقیه بچه ها ی گروهمون حافظ دادم.....بعدش عکس گرفتیم و کلی بازی کردیم....تازه اون وسط آیدا داشت واسمون حرف میزد که رها یه دفعه لیوان آب و خالی کرد روش....کلی خندیدیم...
وقتی غذاهامونو باز کردیم.....مهتاب تموم دستش شده بود سس خردل.....رها داشت ساندویچ میخورد  مونا که داشت فیلم برداری میکرد پرسید :غذات چیه؟ رها هم با خنده و ژست جالبی گفت:حـــنـــا ق !!....واااااااای شلیک خندمون رفت هوا.....بعد از ناهار که کلی خندیدیم رفتیم اطراف یه دوری زدیم و بازی کردیم....
دیگه شد وقت برگشتن.....دوباره 10 کیلومتر راه رفتیم تا رسیدیم به اتوبوس.....خواستیم سوارشیم که رفت جلو تر بعدش با کمال پررویی شاگرده میگه:چرا ناز میکنین بیاین بالا دیگه......بـــــــلـــــــــه......
دیگه همه خسته و کوفته بودیم...اینبار همه دور هم جمع شدیم و حرف زدیم.....وسطای راه وایسادن و گفتن اگه میخواین برین wc برین....ماها هم که خشک شده بودیم رفتیم پایین تا یه هوایی بخوریم که شاگرده گفت:حالا همه دستشوییشون گرفت......یه دوری زدیم و برگشتیم که دیدیم چندتا پسر دارن با مدیرمون حرف میزنه.....داشت میگفت:اینارو از کدوم باغ وحش آوردین.....
سوار شدیم و برگشتیم.....با کلی خاطره......با کلی شیطنت.....با کلی شادی.....
این بهترین اردویی بود که رفتم.


@دستشویی های اردوگاهه......>gh
@اتل متل......>gh
@کلاغ پر.........>gh
@عینک شاگرد رانندهه.......>gh
@غل خوردن معلم دینی مون که از بالا افتاد پایین و آیدای بیچاره آوردش......>gh
@اسکورمی آلوورای رها.......>gh
@چیزایی که میدادیم سرایدارمون بخوره تا بارمون سبک بشه.......>gh
@درخته که شکوفه داده بود زیرش عکس انداختیم......>gh
 @!کwe love you pmcکه همش جلو دوربینامون میگفتیم.........>gh
@شب عروسی تولد داماد بود و روز قبلش تولد عروس.......
@دلم خیییییییییییییییییاییییییییییییییییی واسه دوستام تنگ شده......


                            ممنون که اومدین----اینبار خیلی حرف زدم-------نظر یادتون نره