تبلیغات
خاطرات - جیم زدن/بقلی بگیر
خاطرات
ساشبین...{باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی از آن کیست ...کوروش کبیر}
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 22 شهریور 1390 توسط بیتا | نظرات ()
دوستای خوفم سیلام...
چه خبرا؟
یکی از دوستان فرمودن که اسم معلماو بپاکیم...واسه همین منم پاک کردم.....چون دوست گلمم گفت قالب بده اونم عوض کردم,به نظر خودمم این خوشمل تره.
واااای بچه ها جمعه عروسی دعوتیم....البته از فامیلامون نیست,میشه پسر دوست بابام....میخوام یه شلوار سفید با یه بلوز تنگ مشکی بپوشم....البته تونیکه تا بلوز ولی توری و خوشمل,8 ماه پیش با مامان بزرگ جونم خریدمش....به نظر خودم خیلی ناز میشم...(آی آی فکر بد نکنین مختلط نیست...)...اینم از این...
راستی ممنون که میاین و نظر میدین....
خوب بهتره کم حرف بزنمو با اجازه ی بزرگترا بریم سر اصل مطلب:
.
.
.
.
اول قضیه جیم زدنمونو میگم:
جرقه ی این کار بسیار بسیار خوب و نیک رتوی ذهن مونا زده شد.....دقیقا در مدرسمون یه دکه هست که همه چیز داره.....گروه مونا اینا 4 نفر بود(البته با ما هم خیلی دوست بودن).....زنگ تفریح وقتی رفتیم تو حیاط دیدم مونا همش حواسش به طبقه ی بالاست....ازش پرسیدم چرا؟...اونم گفت مریم رفته این دکهه پفک و چیپس بخره...مارو بگو,دهنامون باز مونده بود...آخه خداییش هر کاری کرده بودیم ولی دیگه جیم نزده بودیم.....خلاصه دیدیم مریم داره بدو بدو میاد توی مدرسه(مدرسه ی ما 2 تا در داشت توی دوتا حیاط وسط اینام یه در بود یکیش معلوم بود ولی اون یکی نه خیلی)......چند روز بعد که ورزش داشتیم همه رفتیم پایین....اینبار 2 تا دیگه از بچه ها رفتن......دفعه ی بعدش قرار شد منو فکر کنم سما بریم(آخه اینقدر رفتیم و اومدیم یادم نمیاد با کی رفتم).....رفتیم چیپس و تنقلات خریدیم و اومدیم تو مدرسه از در اول رد شدیم اومدیم از دومی بریم که گفتیم بزار اول یه سرو گوشی آب بدیم ببینیم خبری نیست....دیدیم از شانس بد ما ناظممون وایساده بود تو حیاط با بچه ها حرف میزد.....حالا ما هم داشتیم سکته رو میزدیم(البته یه سکته ناقص کردیم)....ما هم اونارو زیر مانتو مقنعمون قایم کردیم و بدو بدو از پشتش رد شدیم یه دفعه ناظممون یکیو صدا کرد من که اصلا هیچی نشنیدمو زود رفتم تو......وااااااااای با اینکه داشتیم میمردیم ولی خیلی بهمون چسبید...تا 1 ساعت فقط به نیمچه فرار مرغیمون خندیدیم......دفعه ی آخر نرگس رفت که گرفتنش و بعد از یه ربع گذاشتن بیاد سر کلاس.....
اینم از این.حالا خاطره ی بعدی رو مینویسم:
.
.
.
.
.
.
.
ماها(من/سما/آدا/نرگس/رها/حدیث/مونا/مریم) ته کلاس همه ی نیمکتامونو چسبونده بودیم به هم حتی راه نبود بریم پای تخته,اگرم معلم صدامون میزد سه ساعت نیمکتارو میکشیدیم اینورو اونور بلکه بتونیم رد شیم.....
اون روز سر زنگ فیزیک بودیم...خانوم م هم داشت جواب بچه هارو سر طبقه ها نگاه میکرد....ما ها هم که دیدیم بیکاریم گفتیم خب از وقت استفاده کنیم.....واسه همین شروع کردیم به بازی بقلی بگیر....وااای اینقدر جالب بود...ردیف آخر همه کله ها و دستاشون داشت میچرخید(حتما بازی کردین میدونین چی میگم)....خلاصه داشتیم زیر زیری میخندیدیمو کله تکون میدادیم که معلمه یه دفعه برگشت....وقتی مارو دید چشماش 4 تا شد بیچاره.....با تعجب گفت اینجا چه خبره؟!.....ما هم همه لبخند زنان دستامونو آوردیم پایین و گفتیم هیچی خانوم.....ما؟؟؟
اونم یه سری تکون دادو رفت....زنگ تفریح کلی خندیدیم....


@خانوم ا(معلم فارسی)بهمون میگفت لوژ نشینا.....>gh
@آدامسای رها رو و زیر طبقه ها......>gh
@اسکلت توی آزمایشگاه که بچه ها باهاش دست میدادن......>gh
@آقای سیبزمینی......>gh و جدید
@اون گروهی که اومدن درختارو ساپورت کردن.....>gh
@بکاریم برای زمین.....>gh
@سوپری توی کوچه مدرسه....>gh
@نمیدونم اگه رها رو نداشتم یا بقیه بچه ها چیکار میکردم.....
@30 ام همه ی بچه هارو میبینم(واسه سرود)به جز سما.....
@دلم واسشون تنگ شده.....


                                    .......نظر یادتون نره----ممنون که اومدین.......