تبلیغات
خاطرات - واکسن
خاطرات
ساشبین...{باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی از آن کیست ...کوروش کبیر}
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 20 شهریور 1390 توسط بیتا | نظرات ()
سیلوووو به همه ی آجیا و داداشای گلم...
خوفین؟چه خفرا؟
منم خوبم فقط اعصابم یه کم بهم ریخته که دلیلشو واستون میگم....راستی هرکی لوگو داره بده تا بزارم...
شرمنده این همه مدت تشیف نداشتم,اوخه کامپیوترم ویروسی شده بود واسه همین طول کشید تا درستش کنم....

خب از 15 شهریور خوشبختانه کلاسامونو تعطیل کردن تا روز دوم مهر.....معلم فیزیکه هم امتحان نگرفت و ما بسی ذوقیدیم.....(کیانا جون مماخت سُخت).
راستی نظرتون در مورد قالب جدیدم چیه؟اگه بده تا قبلیو بزارم.....و اینکه دوستای گلم حذفتون نکردم فقط لینکاتون میره صفحه ی بعد واسه همین نمایش داده نمیشه,خودمم نمیدونم چرا؟؟؟!
5روزه که کلی مزاحم تلفنی دارم...وااااای اعصاب واسم نزاشتن...حالا همشون خسته شدن به جز 2 نفرشون....یکیشون که میگه من فقط یه خواهر میخوام,منم که میدونستم این خواهر بعدا تبدیل به دوست دختر میشه قبول نکردم....(راستش من کلا خوشم نمیاد با پسرا دوست بشم چون 95% شون لیاقت ندارن حتی جوابشونو بدی..اون 5% هم خیلی کم یابن)...آره اون یکی دیگه خیلی سیریشه....بچه پررو هر روز صبح اس میده میگه:صبح بخیر عزیزم!!!...هرچی هم بهش حرف میزنم روش کم نمیشه.....بعد از یه روز که اس نداد دوباره اس میده میگه چرا به من زنگ میزنی مزاحمم میشی!!!!!!...دهنم باز مونده بود....خیلی پررو بود....جوابشو ندادم اونم هی فحش میداد...اونم فحشایی که من تو عمرم نشنیدم.....بعدش میبینم یه نفر دیگه با همون کد شهر اس میده...بعد از کلی چونه زدن که اقا من اصلا با کسی دوست نمیشم,ول کرد رفت البته خیلی مشکوک بود......دوباره صبح همون بی ادبه اس میده بعد از کلی فحش میگه اون دوست من بود که بهت اس داد حالا بگو واسه چی به من زنگ میزنی؟!!!!!!....خیلی پررو بود من تا حالا اصلا ندیدمش بعد حرف مفت میزنه....دوباره اس میده میگه اگه بگی بچه کدوم شهری میرم...منم جوابشو دادم اونم بعد از چنتا اس دیگه رفت تا الان که دوباره اس داده نوشته:میخوای بمیری؟......این بشر دیوونس.....اعصاب برام نذاشته اشغال......واسه همینه که میگم لیاقت ندارن....
ولش کن بره به جهنم....
بریم سر خاطره ی اونروزمون.....>
.
.
.
.
اونروز اومدن سر کلاسو دفترچه های سلامت و دادن بهمون و گفتن که میخوایم ببریمتون درمانگاه....بچه هام(و خودم)فکر میکردن میخوان ببرنمون برامون واکسن  بزنن همه رنگاشون پریده بود و میگفتن مگه زوره نمیریم.....
منم که تیریپه ایکیوسانی برداشته بودم به سما گفتم اگه دفترچه هامونو جا بزاریم واسمون واکسن نمیزنن(حالا من قبلا تقریبا 2 سال پیش واکسن زده بودم ولی خوب توی اون جو متشنجی که به لطف بچه ها درست شده بود دیگه ....اره)......خلاصه همه رفتیم توی حیاط که دیدیم مینی بوس اقای اسدی وایساده....همونجا فهمیدیم که باید دوباره کمپوتی بریم....دوباره هممون ریختیم توی م.ب و رفتیم درمانگاه....اونجا اونقدر سوژه واسه خنده پیدا کردیم که نگو....بعد از یه ربع گفتن فقط میخوایم معاینه کنن.....وااااای ضایع شدیم در حد المپیک....خلاصه خانوم دکتره گفت تا دفترچتون نباشه نمیشه....سمای بیچاره هم به آتیش اینجانب گرفتار شد.....ما هم بیکار نشستیم و مردمو نگاه کردیم و کلی خندیدیم....

@مدیرمون عوض شد....
@از آقای ز.ا مــتــنــفــر م....
@سی شهریور باید بریم مدرسه بازم سرود داریم......
@مامان بزرگ جونم 7 مهر میاد.....
@عکس روی دیوار خانوم دکتر......>gh
@اون زنو شوهره*........>gh
@سرود توی استان جزء5 تای اول شدیم......>gh
@بند کفش رها,سه برابر من بود......>gh

                                                ممنون که اومدین......نظر یادتون نره ها