تبلیغات
خاطرات - جنگ جهانی سوم با حضور خاله ریزه...
خاطرات
ساشبین...{باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی از آن کیست ...کوروش کبیر}
نوشته شده در تاریخ شنبه 5 شهریور 1390 توسط بیتا | نظرات ()
سییییلو به دوکس جونمیا....
خوبین؟چه خبر؟....
ممنون از دوستای گلم که میان سر میزنن و نظر میدن...
راستی من میخواستم یه پست بزارم و توش شکل کلاسمونو بزارم ولی میهن بلاگ نمی فرستادش؟؟؟نیدونم چرا؟؟؟
بریم سراغ این یکی خاطره.....>



یه مدتی بود خاله ریزه خیلی گیر میداد....اونم فقط به منو بچه های گروهمون...همش میگفت:بیتا ساکت.....بیتا بیا جلو بشین تا حرف تزنی..بیتا این کارو نکن....بیتا برنگرد....آیدا/سما/رها و...........جالب اینجا بود هر جلسه من/آیدا و رها رو میبرد پای تخته....
یه جلسه که ازم پرسید اومدم نشستم,نمرمو خوند.......فکر میکنین از 5 نمره چند داد؟.....0/75(هفتادوپنج صدم)!!!!!!!.....دهن خودمو همه ی بچه ها باز مونده بود....من که اینهمه جواب داده بودم حداقل حداقل باید  3 میشدم....منم گفتم:0/75؟؟؟؟...مطمئنین؟...اونم گفت آره پس چی......بچه ها گفتن خانوم واسه چی؟....منم که واقعا عصبانی شده بودم گفتم:عیبی نداره حتما نمرم همینه.......خاله ریزه هم با کمال پررویی گفت:بزار الان برات حساب میکنم.من که بهت کم نمیدم.....شروع کرد حساب کردن...از هرجا که راه داشت ازم کم کرده بود......یکی از بچه ها گفت:ولی خانوم.... خاله ریزه هم گفت:نمرش همینه دیگه.....
من که آتیش گرفته بودم با حرص و لبخند گفتم:هه آره دیگه حتما همین شدم...با اون هه که گفتم و لبخندی که زدم خاله ریزه هم آتیش گرفت و با عصبانیت تقلید منو در آورد و گفت:هه...!این چه طرزه رفتار با معلمه؟؟؟ها.......منم هم که در پوستم نمیگنجیدم(آخه عصبانیش کرده بودم)گفتم:آخه خانوم شما هر جلسه فقط به ما گیر میدین و بقیه ی بچه هارو نمیبینین که دارن حرف میزنن.......بچه هام مثل اینکه اومده بودن سینما---برو بر منو خاله ریزه رو نگا میکردن.....خاله ریزه هم با عصبانیتی که 2برابر شده بود گفت:خوب حرف میزنی...اصلا حالا که اینطوره جلسه ی بعد باید پدر مادرتو بیاری تا ببینم کی تورو اینطوری ادب کرده.......منم با لبخند گفتم:باشه چه ساعتی؟(آخه قبلا به مامان بابام در مورد خاله ریزه گفته بودم)...اونم ساعتو گفت و شروع کرد درس دادن.....زنگ تفریح که شد واقعا خوشحال بودم که لجشو در آوردم...همه ی بچه هام غش غش میخندیدن....
خیلی معلم(با عرض معذرت) بدرد نخور و آشغالی بود....مثلا توی 20 دقیقه قوائد و که 5تا باب بود و درس داد ما هم هیچی نفهمیدیم....
خلاصه چهارشنبه رسید و شانس بد من مریض شدم....ولی بابامو فرستادم مدرسه....هی چه صحنه ای رو از دست دادم...........
وقتی بابام اومد خونه گفت کلی باهاش حرف زدم و گفتم شما فقط به دختر من گیر میدین و غیره....که آخرم معلوم شده اینا با هم قبلا توی یه کاروان بودن....بابام میگفت اساسی حالشو گرفته.....
جلسه ی بعد که اومد سر کلاس منو سما اخمامون تو هم بود و اصلا با هم حرف نمیزدیم...که یه دفه وسط درس گفت:بعضیا چه دخترای خوبی شدن!!!
خدا رو شکر اینم از این...ولی این گرگ پیر قضیرو همین جا ول نکرد...بلکه دق دلیشو سر برگه امتحانم خالی کرد...2نمره بهم کم داد...ولی من صداشو در نیاوردم گفتم بزار بچم عقده ای نشه.....
-----------------------------
یه قرطی بازی هایی هم در میاورد واسه امتحان گرفتن که نگو...أه أه أه....میگفت نصف کلاس برن اون ته روبه دیوار نصف دیگم این جلو بشینن تا ام بگیرم....گروه ما هم همیشه عضو کسایی بود که باید امتحان میداد....
-----------------------------
یه بارم آیدا باهاش جنگید......بهش گفت:خانم ما این چیزایی رو که درس میدین نمی فهمیم...واقعا هم راست میگفت من خودم میومدم خونه از رو کتاب میخوندم تا بفهمم......اونم مثل اونبار آتیش گرفت,گفت:کی تو این کلاس نمی فهمه؟....همه ی بچه ها از ترسشون دستاشونو به هم قفل کردن و گذاشتن زیر میز واسه خودشون...تنها کسایی که دستشون بالا بود فقط بچه های گروه ما بود.....!اونم وقتی چهره ی ماهارو دید گفت الان میام سر میزا اشکالتونو بگین تا پای تخته حل کنم.....اومد سر همه ی میزا و پرسید....وقتی رسید به میز منو سما از میزمون رد شد بدون اینکه بپرسه.....منو سما هم یه پوزخند زدیمو هیچی نگفتیم.....(بد بخت عقده ای)....
----------------------------
آره اینم از این خاله ریزه.....خدا به دادمون برسه امسالو سال دیگم معلممونه....آه خدای من



@19 مارچ...8صبح....>gh
@یه شوک یزرگ,بابای شاشا فوت کرد   .......>gh
@سرود توی ناحیه دوم شدیم......>gh
@امتحان ریاضی:منو آیدا و کیمیا......
@89/12/9 تولد رها.....>gh
@اسم بچه های منو سما:شمسی/شمس اله/نصرت/نصرت اله........>gh
@شمسی.و(معلم زیست پارسالمون) رو تو کانون دیدم.....

نظر یادتون نره....