تبلیغات
خاطرات - مراسم آشنایی
خاطرات
ساشبین...{باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی از آن کیست ...کوروش کبیر}
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 10 مرداد 1390 توسط بیتا | نظرات ()
سلام بچه ها.ایمیلم خراب شده واسم ایمیل نفرستین و اینکه راستش من نمیدونم عنوان مطلبامو چی بزارم پس اگه بده به بزرگواری خودتون ببخشین.راستی یه سوال داشتم:چطوری باید روی کلمه هام حرکت های آوایی بزارم؟لفطا کمکم کنین...توی نظرسنجی هم شرکت کنین و واسه مطلب هام نظر بزارین  تا اگه اشکالی دارم بفهمم و درستش کنم.بازم ممنون 
خوب روز اول که سر صف بودیم رئیس انجمن اومد و کلی واسمون حرف زد ولی هیچکی به حرفاش گوش نمیکرد...خلاصه آخرای برنامه بود که آقاهه یه چیستان گفت!همه داشتیم فکر میکردیم که مامان یکی از بچه ها بهش گفت میشه 17,ولی اون دختره جوابو نگفت که آخرش معلوم شد همون 17 میشه.....برنامه تموم شد و همه هجوم بردن به طرف کلاسا....وقتی رفتیم تو کلاس همه جا پر بود به جز 2 طبقه ی آخر,منم رفتم نشستم کنار یه دخر تپل مپل ردیف وسط طبقه ی یکی مونده به آخر که دیدم همون دختره نشسته جلوم یه دختره هم که شیطنت از قیافش میبارید اومد نشست پشت سر من.
بعد از اینکه یکم با هم حرف زدیم فهمیدم همون دختره که توی حیاط دیدمش اسمش آیداست و کسی که کنارش میشینه اسمش نرگس و اونی که پشت سرم نشسته بود رها و اونی که کنارم بود مهنا(که به یه دلیلی باهاش قهر کردیم,منو سما).با حرف زدن و بازی و اینجور  چیزا وقتمونو گذروندیم که عقربه ی ساعت رفت روی 12:30 و زنگ رو زدن...همه رفتیم پایین حالا خر بیارو باقالی بار کن...فقط یک ساعت و نیم-دو ساعت واسه معلوم شدن وضعیت سرویسا توی حیاط آب پز شدیم از گرما
روز بعد با شوق زیاد رفتم مدرسه...سر صف که بودیم دیدم یه دختره که خیلی هم ناز بود و اروم اومد سر صف ما...منو مهنا رفتیم باهاش احوال پرسی کردیم و بعد از معرفی کردن خودمون فهمیدم اسمش سماست با هم رفتیم سر کلاس و سما هم رفت پشت پیشه رها نشست.