تبلیغات
خاطرات - اولین برف سال
خاطرات
ساشبین...{باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی از آن کیست ...کوروش کبیر}
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 3 شهریور 1390 توسط بیتا | نظرات ()
سلام به دوستای گلم...
خوبین ؟چه خبرا؟...
بچه ها یکی از دوستان که نظر داده بود گفته بود که چرا از کلمه های من درآوردی استفاده میکنم(خوفین و...)...باور میکنین خیلی خوشحال شدم آخه اینطوری خیلی خوبه آدم به اشتباهاش پی میبره ولی راستش.. من اینجوری بیشتر دوست دارم بنویسم...شرمنده...
راستی اون کلمه یا جمله هایی که ستاره داره یه راز بین ماهاست...واسه همین نمیتونم بنویسمش, به بزگی خودتون وبخشین...
به وب رها هم برین اون بهتر از من مینویسه...بیشتر خاطراتمون اونجا هست:فرار از خودم....>توی لینک ها.
بریم سراغ خاطره ی اون روز:



89/9/22 سر کلاس بودیم که مونا(اونا طبقشون آخرین طبقه زیر پنجره بود) گفت:هی بچه ها داره برف میاد....واااااااای مارو بگو از خوشحالی داشتیم بال در میاوردیم...کلاس بهم ریخته بود....بچه ها میخندیدنو میگفتن نگا کن چه قشنگه....(فک کنم سر زنگ ریاضی,خانوم ح بودیم...اینش یادم نیست)....تا زنگو زدن همه بچه ها هجوم بردن سمت حیاط...بعضیاشون از حولشون هیچی نپوشیدن و رفتن....
من/سما/آیدی/رها/نگی/حدیث هم رفتیم توی حیاط....با اینکه خیلی کم باریده بود ولی بچه ها سر از پا نمیشناختن با همون برف کم شروع کردن برف بازی....یکی میزد توی صورت اون یکی..یکی برف میریخت توی کاپشن اون یکی...چه دنیایی داشتیم....
وقتی زنگ خورد و به زور ال ال اومدیم تو همه سر تا پا خیس بودیم...توی جیبامون/لباسامون ...همه برف بود...ما هم غش غش میخندیدیم....اونوقت اون لحظه حتی 1% هم احتمال نمیدادیم که سال دیگه از هم جداشیم...
خیلی روزای خوبی بود....


@بازم دیشب بعد از اینکه با رها چتیدم افتادم گریه....
@معلم فیزیکه بهم گفت بیتا به اندازه ی یه سال خندیدی....(مگه میشه بدون بچه ها)
@کارگاه کامپوتر=اولین سیستم......>gh
@خوشحالم از اینکه دوستم منو رازدارش میدونه....
                                    ........ممنون که اومدین-----نظر یادتون نره..........