تبلیغات
خاطرات - خبرای قبل از قهر کنون
خاطرات
ساشبین...{باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی از آن کیست ...کوروش کبیر}
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 2 شهریور 1390 توسط بیتا | نظرات ()
سهلووووو به دسته گلا....
خوبین؟چه خبرا؟منم سااااااالمه سالمم....
آیدی سه شنبه برگشت....واااااای بدون آیدی کلاس یعنی هیچ....خداییش بمب انرژیه....سه شنبه توی کلاس همه عملا خواب بودیم...آخه این ساعت اینا کلاس گذاشتن.....هشــــــــــــــــت صبح...و اینکه رها اولین کسیه که فهمید اونم الان ساعت12:29 شب....
خوب بریم سر اصل مطلب.....>



19هوم آبان تفلد داداشیم بود...واسه همین کتابایی که واسش خریده بودمو بردم مدرسه تا با کمک دوستان کادوش کنم...وقتی رسیدم مدرسه ابزارمو گذاشتم رو میز و از بچه ها کمک خواستم.....یادش بخیر اول که خودم کادو کردم یه طرفش کاغذ کادو کم داشت...بعدش سما کادو کرد خوب بود ولی باز کار داشت...بعد آیدا و....خلاصه با هزار بدبختی کادوش کردیم....ندیدین چه شکلی شده بود,یه ورش پاره شده بود یه ورش لول شده بود....کلی گل و مل با کاغذایی که مونده بود درست کردیمو چسبوندیم اون جاهایی که جر خورده بود تا معلوم نشه....کلی خندیدیم....بعدشم شف دادم داداشی که اونم کلی خوشحال شد.
------------
توی این مدت مهنا شکل کل فامیلشو تو دفتر باطله کشیده بود...که کی چه شکلیه...کی موهاش بلنده...کی کچله و و و و...خلاصه تا رسید به دو تا از فامیلاشون(ش* یه رازه)...راستش بعضی وقتا یه چاخانایی میکرد که دهنمون باز میموند....حتما الان با خودتون میگین نباید این چیزارو مینوشتم ولی خودش اینطور خواست,خودش این راهو انتخاب کرد,خودش دوستیمونو خراب کرد....اینا گذشت تا رسید به یه فامیلشون که میگفت خارج و اسمش مهراد با کلی تعریف و تمجید(حرفM*),تا دو روز بعدش که گفت چند وقتیه که طرف همش خون دماغ میشه.دکترا گفتن سرطان داره,راستش جوری اینو گفت که باورمون شد...منم که روی این مسائل(مرگ و میر)حساسم افتادم گریه(دوزنگ)....فرداش اومد گفت نه چون از آمریکا اومده دو آب و هوایی شده....
این جریانا گذشت تا چند روز بعد از تولد من که مهنا یه چاخان کرد در حد المپیک(ش* با سیمین....)....راستش منو بچه های گروه خیلی ناراحت شدیم,مخصوصا منو سما چون بیشتر واسه ما حرف میزد...مثل اینکه(بلا نسبت شما دسته گلا)خر گیر آورده.....من هم به بهانه ی رمانمون رفتم پشت پیشه سما.....از اون روز دیگه با مهنا حرف نمیزدیم(ولی من سلام میکردم..بعضی وقتا جواب میداد بعضی وقتا نه)...اینطوری بود که باهم قهریدیم.
این وسط ماجرا های خیلی خنده داری افتاد که همشون یه رازه مثل همینایی که ستاره داره....
89/9/3 هم رمانمون با کلی ماجراهای خنده دار  به خوبیو خوشی به پایان رسید....>اسمشم گذاشتیم (الهه ی عشق)

@سوت بلبلی*....>gh(یعنی مال دوران مدرسس ولی وقتی نمیزارم یعنی مال زمان حال)
@شاشا*.....>gh
@آقای اسدی پسر شکل شلغم شده بود....>gh
@دیروز خیلی دلم گرفته بود کلی گریه کردم دلم واسه بچه ها و خالم تنگیده بود بســـــــــیار...
@یاسی*...ر.....>gh
@گاو هلندی*....>gh
@الان با رها جونم چتیدم,به یاد دوران قدیم گفتیم و خندیدیم...

                                                         .....نظر یادتون نره......