تبلیغات
خاطرات - کش رفتن برگه عربی
خاطرات
ساشبین...{باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی از آن کیست ...کوروش کبیر}
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 31 مرداد 1390 توسط بیتا | نظرات ()
بازم سلووووو....>بیتی وارد میشود
خوفین؟سلامتین؟چه خبرا؟؟؟؟
منم سالمم...مردم از بیکاری یا همش پای کامپیوترم و میرم تو سایت گارفیلد یا آپ میکنم....تازه جزوه هامم پاکنویس نکردم...ولش کن حالش نیست....
راستی یکم بالاتر از خونه ی ما پینت بال زده...باید فردا زنگ بزنم ببینم اگه دخترا رو را میدن تا با دوستان به اونجا حمله کنیم
ممنون از همه ی دسته گلا که میان و نظر میدن...
مممم خالم رفته مسافرت با مامان بزرگم 3ماهه که ندیدمشون(مادر بزرگم. ولی خالمو 17 ماهه که ندیدم)دلم واسشون خیییییلی تنگیده...هی...بریم سر خاطره----->


اون روز با خاله ریزه کلاس داشتیم(اگه پستای قبل و بخونین میفهمین کیه)...چون ایشون خیلی خبیث هستن تصمیم گرفتم اسمشو بنویسم,فرض کنیم از شانس بد من یعنی ما اومدو وبمو  پیدا کرد(با عرض معذرت) به درک چیکار کنم دروغ که نمیگم...بیشتر از ال ازش متنفرم...داشتم میگفتم,قرار بود اون روز امتحان بگیره که به زور بدبختی لغوش  کردیم و گفت که جلسه ی بعد امتحان میگیره و ورقه هارو گذاشت زیره کیفش....
بچه ها که این صحنه رو دیدن نیششون تا بناگوش باز شد... چون ریزه میزه بود اگه دورشو میگرفتیم نمیدید که داریم چیکار میکنیم....واسه همین بچه های طبقه های جلو دورشو گرفتن و شروع کردن حرف زدن...ما هم کلاسو شلوغ کردیم که شک نکنه....فک کنم یاسی بود که یواشکی و رو پنجه ی پاش رفت یکی از برگه هارو برداشت و مثل برق و باد اومد نشست ورقه رو هم گذاشت وسط دفترش....واااای ما از خوشحالی دیگه در پوستمون نمی گنجیدیم ولی باید ظاهرو حفظ میکردیم .... برای همین آروم نشسته بودیم....یاسیو بگو رنگش پریده بود....ما هم گاهی اوقات ریزریز میخندیدیم....
زنگ خورد و بدون اینکه اتفاق ناگواری بیفته همون خاله ریزه ی خودمون از کلاس رفت بیرون....همینکه پاشو گذاشت بیرون همه ی بچه ها یه نفس راحت کشیدن...
همه هجوم بردن طرف یاسمن تا برگه رو ببینن(آخه امتحانای خاله ریزه خداییش خیلی سخت بود,همیشه پوستمونو میکند با امتحاناش)....همه شاد و خوشحال از اینکه گول خورده غش غش میخندیدیم تا اینکه یه دفه یکی از بچه ها اومد گفت:بچه ها لو رفتیم....!! همه پنچر شدیم...ماتمون برده بود که این از کجا فهمیده....که  گفتن آنتنای محترم رفتن خبر دادن ولی نگفتن کی سوالارو کش رفته....
کارد میزدی خونمون در نمی اومد...عصبانی بودیم بد جور...مهسا ورقه بدست اومد تو کلاس و گفت:نقشبندی گفته این ورقا واسه خودتون.....
در همین حین آنتنا اومدن تو...یکی از بچه ها با عصبانیت گفت:لعنت به هر چی آنتن,بشمار.......اونام اصلا به رو خودشون نمیاوردن.
جلسه ی بعدش خوبیش این بود که خاله ریزه چیزی نگفت...ولی امتحانش اونقدر سخت بود که نگووووووو
اینم از این...



بچه ها من چون زود زود آپ میکنم پس دیگه نمیام خبر بدم...خودتون بیاین سر بزنین.....چون من هنوز به دوستام نگفتم وب درست کردم,میخوام یکم بیشتر بنویسم بعد بهشون بگم که حداقل تا یه چند روز دیگه نصفشو نوشته باشم.
@واسه یه چیزایی ناراحتم...
@ماه عسل خیلی قشنگه...
@از سنگدلی آدما بدم میاد...
@یاد اون روزا بخیر...
ممنون که اومدین----------------------------> نظر یادتون نره