تبلیغات
خاطرات - رصد!
خاطرات
ساشبین...{باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی از آن کیست ...کوروش کبیر}
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 23 مرداد 1390 توسط بیتا | نظرات ()
بچه ها سلام...

شرمنده که وقت نمیکنم آپ کنم آخه همش کلاسمو امتحان دارم.از تموم اونایی که بهم سر میزنن و نظر میدن ممنونم.
fبپه ها اگه قالبم بده بهم بگین تا عوضش کنم.

راستش امروز قراره از طرف پژوهش سرا با یکی از دوستای دوره ی راهنماییم برم رصد ستاره ها بالای کوه,وقتی رسیدم اون بالا واسه همتون دعا میکنم... 
مامانم میگفت:نرو,میری از اون بالا میفتی بعد من چیکار کنم...سخته نرو.
ولی وقتی دید خیلی اصرار میکنم,گفت:به من چه برو خودتو بنداز پایین منم از دستت راحت میشم(این مامانم در اون لحظس).....خلاصه کلی غرغر یا قرقر کرد(من املام ضعیفه به بزرگیه خودتون ببخشین)
همون دوستم که میخوام باهاش برم خواهرش 3 روز پیش به دنیا اومد..اسمشو گذاشتن بهسا خیلی نازه ...ریزه میزه و کوشولو...خیلی دوسش دارم 

وقتی برگردم یعنی فردا شب حتما آپ میکنم.

(بهسا جونم تولدت مبارک...امیدوارم 100 سال زنده باشی)

پس فعلا بای بای...