تبلیغات
خاطرات
خاطرات
ساشبین...{باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی از آن کیست ...کوروش کبیر}
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 28 اسفند 1390 توسط بیتا | نظرات ()
سلام به دوستای گلم.
پیشی پیشی عیدتون مبارک.
به مناسبت سال جدید اینجانب ادرس وبلاگ خود را تغییر داده ام.به اون یکی مراجعه کنید.
مقسی...
http://joje-khaleh.blogfa.com/


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 14 اسفند 1390 توسط بیتا | نظرات ()


این قالب و این عکس به مناسبت کوروش کبیر و عید باستانی ایران...
پیشاپیش عیدتون مبارک.
زنده باد ایران.

پس از مرگ بدنم را مومیای نكنید و در طلا و زیور آلات و یا امثال آن نپوشانید . زودتر آنرا در آغوش خاك پاك ایران قرار دهید تا ذره ذره های بدنم خاك ایران را تشكیل دهد . چه افتخاری برای انسان بالاتراز اینكه بدنش در خاكی مثل ایران دفن شود.از همه پارسیان و هم‌ پیمانان بخواهید تا بر آرامگاه من حاضر گردند و مرا از اینكه دیگر از هیچگونه بدی رنج نخواهم برد شادباش گویند.   به واپسین پند من گوش فرا دارید. اگر می‌خواهید دشمنان خود را تنبیه كنید، به دوستان خود نیكی كنید.



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 11 اسفند 1390 توسط بیتا | نظرات ()
سلام دوستان.
سه شنبه تولد رها جونم بود.
امیدوارم 100 سال زنده باشه و به آرزوهاش برسه...
رها جونم خییییییییییییییییییییلی دوست دارم...

رها:

من:

یاسی:

آیدا:

شادی:

نگار:

نرگس:

 و هممون:


                          

در آخر رها:



@مه.مس.ما.ما.نه.نی.ان...استرس...
@اسکل...
@پرتغال...

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 25 بهمن 1390 توسط بیتا | برین پایین نظر بدین ()
سیلوووووووووووووو

فردا تفلد شادی جوووونمه...
قربونش برم...
ایشالا 100 سال زنده باشی و به همه آرزوهات برسی خانوم مهندس...
چند سال دیگه روی سکوهای نفتی میبینمت...
بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
.
.
.
.این شادیه
تصویر
اون DJ نگاره و پایینیاشم ماهاییم

حالا گروه سرود دوم ریاضی تقدیم میکند:


اینم من:

اینم نگار:
[تصویر: 109129623712449.gif]

اینم آیدا:
[تصویر: 10922336608369.gif]
اینم یاسمن:


اینم رها:
تصویر
 خب حالا شادی شمع هارو فوت کن:  
آ باریکلا...
این آیدا جونه که یواشکی رفته سراغ کیکsmile

و در آخر رقص محلی...








نوشته شده در تاریخ دوشنبه 24 بهمن 1390 توسط بیتا | نظرات ()
سلام به دوستای خوبم.
بچه ها این یاسمن شیطون ما از پله ها افتاده پاش شکسته...
تروخدا واسش دعا کنین زود زود خوب بشه.
مدرسه بدون یاسی اصلا خوب نیست.

یاسمن جونم زود خوب شو...بووووووووووووووووووووووس

میسی.حالا برین آپ پایین.داغ داغ.تازه نوشتمش.

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 20 بهمن 1390 توسط بیتا | نظرات ()
دینگ دینگ...
من اومدم...
سلاااااااااااااااااااااااام به همگی.
خوبین؟سلامتین؟منم خوبم...
این چند وقت حوصله ی آپ کردن نداشتم ولی دیدن که میومدم سر میزدم.
خب از کجا شروع کنم....
امتحانارو با مغز خودمونو با کمک همدیگه دادیم....خوب بود ولی نه زیاد...
28 دی تولد نگار بود...واسش کادو خریدیمو بهش تبریک گفتیم.
وقتی که امتحان عربی که آخریش بود و دادیم و اومدیم پایین همه خوشحال بودیم چون قبول میشدیم و این مسئله خیلی واسه ما مهم بود.
هر روز بعد از امتحان میرفتیم مغازه آقا رضاو چیپس و پفک میگرفتیم.
بعد از امتحانا منتظر کارنامه های درخشانمون بودیم.بیشتر روزا گوشی میبردیمو رمان و آهنگ ردو بدل می کردیم...آهنگ میزاشتیم...خلاصه کلی واسه خودمون سر خوش بودیم(وهستیم)
تا اینکه کارنامه ی خوشگلمونو دادن...هی...حسنا اول/یاسی دوم/الناز سوم...ما هم پشت سرشون...
این تیکرو باید جدا میگفتم چون خیلی حرص خوردیم....
قبل از امتحانا واسه خاله ریزه جلسه تشکیل دادم با حضور اولیا,مدیر,معاون و خود خاله ریزه...قرار شد با ما کمتر لج کنه/روش تدریسشو عوض کنه و هر جلسه امتحان نگیره(چون بعضی اوقات ما 3 تا امتحان داشتیم یا اینکه هنوز درسو نفهمیدیم امتحان میگرفت)/واسه مستمر هم نمره امتحان آخریو بزاره....
ماهام خیلی از این وضعت خوشحال شدیم....ولی نه تنها اخلاقش خوب نشد بلکه بدتر هم شد.
اولین جلسه بعد از امتحانا که اومد سر کلاس گفت:اگه تعهد بدین که سر کلاس ساکتینو با من لج نمیکنین و هر وقت گفتم امتحان هیچی نگین من 4 نمره بهتون اضافه میکنم...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
(این حرفو 3/4 روز قبل به یاسی گفته بود تا به ما بگه ولی گفته بود مستمرو بلا میبره)به من 12 داده بود.به آیدا 10.به شادی 16.بقیه رو یادم نیست...
آخر کلاس نگای من کردو گفت:یعنی 4 نمره نمی خواین؟!      هیچکس هیچی نگفت منم سرمو تکون دادم.اونم گفت باشه ورفت.تا رفت بچه ها گفتن 4 نمره یعنی 24 صدم میره رو معدلمون و رفتن تعهد دادن...
(البته حسنا/الناز/مهسا/یاسی احتیاجی به 4 نمره نداشتن و ساکت و آروم بودن)
منو شادی خیلی ناراحت شدیم,این همه اولیا اومدن که ما آخرش تعهد بدیم؟!
ما نشستیم کف کلاس پیش شوفاژ(اونجا همیشه جای گروه ماست.انقدر نشستیم اونجا کفش برق میزنه!)و اخمامونو کردیم تو هم.فاطمه هم به خاطر ما نرفت.
زنگ خوردو معلم جغرافیا اومد سر کلاس.داشت برگه هارو نشون بچه ها میداد که این مشاوره اومد در کلاس گفت بیتا بیا دفتر کارت دارم.رفتم اونجا مدیرمون بود و خاله ریزه.
مشاور گفت:نگا کن بیتا تو ترمت 16/75 ولی مستمرت 12 پس میتونی بیشتر بگیری بیا تعهد بده خودتو راحت کن.
منم به مشاور و مدیرگفتم:آخه چرا باید بدم؟این اصلا درست نیست.اگه درست بود و من کار خطایی کرده بودم اونوقت یه چیزی.من حاضرم 10 بگیرم.چون 10 از 16 بهتره...(نمیدونم خاله ریزه شنید یا نه ولی فکنم شنید)
مشاوره ی بیشعور رفته خودکار اورده میگه:اجبار نیست ولی باید بنویسی...!!!!
خلاصه به زور ازم تعهد گرفتن!بعد گفت برو بگو شادی بیاد...وقتی داشتم از دفتر میومدم بیرون با صدای بلند گفتم:ولی من اصلا اینو قبول ندارم چون به هیچ وجه درست نیست.
با شادی برگشتیم ولی وقتی رفتیم تو مدیرو مشاور نبودن واسه همین بعد از اینکه برگمونو دیدیم فورا با شادی جیم زدیم اومدیم بیرون.
خیلی برام جالب که فقط دنبال منو شادی فرستاد...2/3 نفر دیگه تعهد نداده بودن.این یعنی آخر پررویی...!!!
آخرشم به من 4 نمره اضافه کردو به اونایی که اول رفتن 1/2 نمره....هه
دلم میخواد این مشاورو با خاله ریزه خفه کنم....اه
من این ننگو باید تا ابد با خودم حمل کنم.من با این کار اجباری شرمنده ی تموم دنیام.(آخه تعهد دادن اونم به خاله ریزه یعنی مرگ...)

بعد از اون یه چند وقتیه مدیره بی لیاقتمون همش با ال ال(ناظممون) دعواش میشه.اونروزم با معلم ریاضیمون دعوا کرد(کل مدرسه عاشق معلم ریاضین).
ببین چی شده بود که معلم ریاضی و ناظممون داشتن گریه میکردن!
زنگ تفریح هم بچه ها همه ریختن تو سالن و شروع کردن به شعار داد علیه مدیر:ج حیا کن مدرسه رو رها  کن...ج تیمتو بردارو برو...
هیچکی از دفتر بیرون نمیومد.همه ی بچه ها از جمله خودم گوشی دستشون بود و داشتن فیلم میگرفتن.الان فیلمش تو فیس بوک هست.
خیلی باحال بود...تمو کلاسا داشتن میزدنو میرقصیدن....مدرسه بد جور ریخته بود بهم.
اونروز آیدا زنگ قبلش رفته بود تهران شادی هم روز قبلش رفته بود تهران.
(اگه بشه فیلمشو میزارم)

دیگه اینکه اونروز توی نمازخونه مراسم بود ماهاهم طبق معمول جیم زدیم رفتیم تو حیاط توی اون سرما نشستیم کف زمینو شروع کردیم خوردن(طبق معمول چیپس و ماست موسیر)

روز بعدش بچه ها رفتن جنوب ماهاهم چون بیکار بودیم(7 نفر بودیم و میدونستیم معلما درس نمیدن)رفتیم نماز خونه و بازم آهنگ گذاشتیم و خوردیمو خوابیدیم....
تا ال ال اومد گفت برین بالا حاج آقا اومده(از اون روز به بعد خیلی مهربون شده بود چون ما طرف اون بودیم).
واااای حاجیه داشت حرف میزد و پای تخته یادداشت میکرد ما هم داشتیم چیپس و ماست می خوردیم.بوی ماست موسیر همه جارو گرفته بود.
خلاصه اونم رفت و ما تا زنگ آخر حرف زدیم.

@بصیر میبینه....!!!!
@بستنی خوردن ما زیر دونه های برف
@سوتی یاسی تو مغازه
@صدای ویبرهگوشی سر کلاس
@دستشویی یا تلفن خونه
@شارژر یاسی
@7 و 100 دقیقه
@فلافل خریدن رخشان اینا
@تریپ وایسادن حاجیه
@12 بهمن تولد سما جونم بود
@دلم واسه خاله جونم تنگیده
@یه پیرهن خیییییییییییییلی خوشگل بلند خریدم.خیلی نازه
@4/5 ماه دیگه میرم پیش خاله مهرنوش جونم
@این روزا به رفتن رها فک میکنمو دلم میگیره

اوه چقدر حرف زدم!مرسی که تحملم کردین.



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 آذر 1390 توسط بیتا | نظرات ()

y
alda dokhtar siah moy , boland bala , yadgar nam vatan , mive paEz iran va aros zemestan dar rah ast ... oo ra bar sofre mehr benshanim va ba nasl farda peyvand zanim . irani bodan ra faramosh nakonim yalda mobarak !




نوشته شده در تاریخ شنبه 26 آذر 1390 توسط بیتا | نظرات ()
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 22 آذر 1390 توسط بیتا | نظرات ()
سلام...
دارین فکر میکنین که خبر بدم چیه...!؟

این ترم زبان افتادم....

هی...عیب نداره این ترم زیاد می خونم.....

آخه نامرد کلاسی 75 داده !!!!
.من توی این 5 سال یه بار نیفتادم حالا این ترم.....بگذریم.
.
رها/شادی و هستی قبول شدن که بهشون تبریک میگم...

شادی واسمون چیپس و ماست آورد که خیلی چسبید....

عکسای اونروزو گذاشتم که جغی داشتیم منم وسط رها و آیدا نشسته بودم اونا هم این شکلیم کردن....
شده شکل این دیوارا که روش یادگاری مینویسن:


این دستم بود



اینم خاله ریزست که آیدا کشیده...(توی اون تیکه سفیده فامیلیامون بود)

اینم از این...
آپ قبلیمم بخونین...
مرسی.....فعلا خدافظ


نوشته شده در تاریخ جمعه 18 آذر 1390 توسط بیتا | نظرات ()
سلام....
خوفین؟!خیلی وقت بود که نیومده بودم...خب اشکالی نداره.چیکار کنم وقت نشد دیگه...
خب یه مرور کوتاه میکنم بعد میرم سر اصل مطلب...>

ما بچه های از قحطی در رفته چون بوفه ی مدرسه کفاف شکممونو نمیداد قرار شد هر روز یکیمون یه چیزی بیاره نوشه جان کنیم.....
نون و پنیر/الویه/چای/قند/ساندویچ/شیر/پفک/چیپس/ماست و ...
من,آیدا شادی رها یاسی نگار....
----------
اون روز ال ال (ناظممون) اومد پیشمو گفت:بیتا خیلی شلوغ شدی اگه ادامه پیدا کنه حتما اخراجت میکنم!!!!
آخه اون روز توی حیاط به معلم هندسمون گفتیم امتحان نگیره اونم قبول کرد واسه همینم ما داشتیم دست میزدیم که ال ال رسیدو.....بــــــــلــــــــــه....
-----------
اون یکی روز 4 ساعت بیکاری داشتیم (اینو گفتم که کلاسمون 12 نفره؟!حالا ولش کن بقیه داستانو بچسب)چون یکمم هوای کلاسمون سرد بود رفتیم نشستیم کف زمین کنار شوفاژ....بچه ها شروع کردن حرف زدن,وقتی حرفاشون ته کشید سروع کردن آواز خوندنو دست زدن....منم که میدونستم الان ال ال میاد دستمو بلند کردم گفتم بچه ها آروم که همون لحظه در کلاس باز شد و ال ال اومد تو(این شکلی بود ها..)....
انگشتشو کرد طرف من و در حالیکه میچرخوندش گفت : بیتا تو به عنوان عضوی از اون گروهی که اونجا نشسته مشکلت چیه؟!(این تیکه کلامشه)
منه بیچارم کپ کرده بودم بعدش گفت خیلی شلوغ شدی....نوچ نوچ نوچ...ولی خداییش داشتم میمردم از خنده...
-----------
واسه خاله ریزه جلسه تشکیل دادن و قرار شد ترم دوم عوضش کنن.....
-----------
یه دختره هست اسمش فاطیه.دوم تجربیه ولی وقتی میخواد بیاد مدرسه فک میکنین داره میاد مهمونی...توی سرویس رخشان دیگه خونش به جوش اومد و یه دعوایی باهاش کرد در حد المپیک...آقای اسدی بیچاره همش میگفت تقصیر منه دیر اومدم دعوا نکنین...
----------
اون روز که ورزش داشتیم من/ آیدا یاسی رها رفتیم توی اتاق ورزش و با اینکه پینگ پونگ بلد نبودیم ولی شروع کردیم به بازی...وااااای 8 تا توپ ول کرده بودیم توی اتاق و همینطوری میزدیم به درودیوار....قهقه ی خندمون تا بیرون میرفت.
---------
حالا روز تفلدم:

اون روز چون دیر حاضر شدم آقای اسدی جام گذاشت و داداش جون زحمت بردنمو کشید....
وقتی رسیدم مدرسه چون زنگ اول شیمی داشتیم و زنگ دوم ورزش گفتیم زنگ دوم بگیریم.واسه همین کیکو گذاشتیم بیرون پنجره...
فاطمه به مناسبت تولدم واسم یه هواپیما روی پنجره کلاسمون کشید.
آیدا چون مامانش مریض بود نیومد و افتخار اینکه در تولدم باشه رو نداشت....
بچه ها بهم تبریک گفتن و کادوهاشونو تقدیمم کردن....
زنگ دوم کیک و بقیه وسایلو بردیم توی نماز خونه و رفتیم توی حیاط تا امتحان ورزش بدیم و بعد بیایم تفلد...
بعد از اینکه ام تموم شد رفتیم تو نمازخونه و شمع 16 رو به هزار بدبختی گذاشتیم روش ( آخه هربار اشتباه میزاشتیم...دوم ریاضی بی سواد .....نـــــــــــــــــــــــــه
تا میومدم آرزو کنم یکی حدس میزدو دقیقا هم درست حدس میزدن....
شمعو فوت کردم با بچه ها عکس انداختم.....
کادوهارو باز کردم
....
کیک خوردیم....
واسه بچه هایی که رفتن بالا و معلم جغیمونم که خیلی باهامون جوره هم کیک بردیم....
خیلی خوش گذشت ولی کاشکی خاله مهرنوش هم پیشم بود
....
------
مامان بزرگم یه خرس بزرگ بهم کادو داد.
مامانو بابا هم پول
داداشی هم پول
خاله مهرنوش هم تبریک گفت البته قبلا کادومو داده بود مامانبزرگم یه باربی
رها یه شال صورتی خوشگل با یدونه از اون نقاشی های مخصوص خودش و خودکار و آینه ی استقلال.
یاسی یه خرگوش خیلی ناز و جیگیلی که اسمشو گذاشتم یاس منگولا.
شادی یه بولیز خوشگل
نگار یه قولک که خیلی جیگیلی و نازه
سما زنگ زد و تولدمو تبریک گفت.
نرگس هم یه مجسمه ی خیلی خوشگل 
آیدا هم واسم دوتا لاک ناز
------


این کیکمونه



اینم هواپیمایی که فاطمه کشید
--------------
روز بعدش 4 ساعت بیکاری داشتیم واسه همین گوشی بردیم تا عکسارو واسه بچه ها بریزم رو گوشیشون...رفتیم تو کتابخونه و کلی خندیدیمو اذیت کردیمو* حرف زدیم....منم به خاله جون زنگ زدم و باهاش حرف زدم....
بعدش به شادی که اونجا بود اس دادم اونم جواب داد و *......

دیگه همین دیگه.....منم امروز بخاطر اینکه آپ کنم بازی استقلال-پرسپولیسو ندیدم تا الان که 0-0 هستن...

@مدرسمون از ترم دوم هوشمند میشه...
@......you?
@امتحانای زبان و دستمال کاغذی که به کل کلاس خدمت میکنه....
@آقای اسدی کچل کرده....
@آژانسیه که اومد در کلاس....اوووووو
@رمان راننده سرویس یه چیزایی تو مایه های مدرسه ی ماست بجز عاشق شدن توی رمانه...
@دیروز خیلی خیلی دلم واسه سما.خالم.دختر خالم شیفته که اونم پیش خالمه....
@تا چند وقت دیگه تولد کوثره...با اینکه نمیبینمش ولی از اینجا تولدشو تبریک میگم.
@دیگی دیگی دیگی....
@شوووووووووووو.....چیک.....کو.....حالا پرچم.....
@به نظرتون من میتونم خلبان بشم؟!...حتما میتونم....

مرسی که اومدین...نظر یادتون نره ها....


 


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1 آذر 1390 توسط بیتا | نظرات ()
سلام.
دیروز سالگرد فوت بابا بزرگم بود که خیلی دوسش دارم....با اینکه حتی یه بارم ندیدمش....
آخه سال 73 فوت کرد.....
کاشکی فقط یه بار بیاد خوابم....15 ساله که منتظرشم که بیاد تو خوابم....
صبح رفتیم سر خاکش و واسش گل خریدم با گلاب....
بهش گفتم که چقدر دوسش دارم....
توی مدرسه هم واسش خیرات دادم.....

بابا بزرگ جونم خیلی دوست دارم...

توی خواب منتظرتم...



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 19 آبان 1390 توسط بیتا | نظرات ()
سیلووووووم...
امروز تولد داداشیمه....
قربونش برم الهی....ایشالله 100 سال زنده باشه....
داداشی خیـــــــــــــــلـــــــــــــــــــــی دوســــــــــــــتــــــــــــــــــــ دارم....
بـــــــــــــــــــــــــوس.....
تــــــــــــــــولدتـــــــــــــــــــــــ مـــــــــــــــــــــبــــــــــــــــــــــــارکـــــــــــــــــــــــــــــ
                                                            


               
                                                        


                                               


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 8 آبان 1390 توسط بیتا | نظرات ()

خیلی خوبه که ما همدیگه رو داریم....

خیلی خوبه که می تونیم با هم حرف بزنیم...

خیلی خوبه که با ناراحتیه یکیمون اون یکیام ناراحت میشن....

خیلی خوبه که وقتی می خوایم گریه کنیم یکی هست که سرمونو بزاریم رو شونش....

واسه اولین بار تا حد مرگ از یه نفر متنفرم....

دوست دارم از روی زمین حذف بشه....

نمی دونم چرا یه نفر اینقدر میتونه بد باشه....

خوشحالم که دوستای خوبمو دارم....

 

@واااای دیدین خاله مهرنوش جونم توی آپ سخت ترین شب زندگیم نظر گذاشته/قربونش برم

@بچه های آیدا...>جیگیلی و بیگیلی....

@گاو یاسی....

@نقاشی های خوشمل رها....

@17 تا منفی شادی....

@الان توی کارگاه کامپیوتر با آیدی/رها/نگی/هستی/حسنا/فاطمه

@یاسی هم  الان با بچه های تجربی اومد....

@معلمامون اعتصاب کردن....

@برین وب پروازمو ببینین....

@این روزا زیاد نمیام وب ولی وباتونو می خونم....

ممنون



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 17 مهر 1390 توسط بیتا | نظرات ()

سلام به دوستای خودم...خوبین؟

خب چون خبرا زیاده نمی دونستم چه عنوانی بزارم....دیگه خودتون ببخشین...

خبرای خاله ریزه:

میفرماد(تیکه کلامشه)....../صنندلی کشونه(سوتیه  آقا آیدا, بزرگ ماست ) .../چادرشم که اصلا سولاخ نبود.../موزه لوور.../ما الان در برهه ی حساس تحصیلی تشیف داریم....

خبرای رها:

یکی حواسش نبود به کرنومتر گفت:کر نو مِتِر..../آدامسایی که رها جان به طرز جالبی می جوید..../یعنیا...

شادی یا همون شادلی(به قول رها):

خانوم.ح که افتاد زنگ آخر..../هایپر استار....

خانوم.ک(معلم زبان):

سواد ازش میباره.....>r0om البته خوب نشد چون o کوچیکه باید بره بالا.....اون یکی سوتیشم که نمیشه گفت چون تصویریه..../اینم از ترجمش....>ما اینجا بوده بوده ایم.....

مراسم ماست خوری:

امروز صبح منو یاسی و مریم رفتیم سوپری آقا رضا جوون و ماست موسیر 7% چربی با چیپس پیاز جعفری و فلفلی خریدیم....قبل از اینکه خاله ریزه بیاد با تجربیای بی فرهنگ الان نخور کی بخور...یه چیپس یه ماست...

خاله ریزه اومد و ما بند و بساطمونو جمع کردیم که آیدا خفه شد...آخه یکی نیست بگه وقتی شعور چیپس خوردن نداری چرا میخوری!!!...خودش الان کنارمه  داره ذوق مرگ میشه....

خبرای دیگه:

 هووووورا مامان بزرگم امروز ساعت 5 اومد...وااای اینقدر خوشحال بودم که نگو...در پوست خود نمی گنجیدم....خاله جونم شیشه عطرشو روی دفترچه ای که بهش داده بودم تا واسم یادگاری بنویسه خالی کرده بود...قربونش برم الهی...خــــــــــیــــــــلـــــــــی دوسش دارم....بوووووووس...

دختر خالم شیفته دکتراشو گرفت....از همین جا بهش تبریک میگم....

تفلد این یکی دخمل خالم که میشه خواهر شیفته,شبنم 10 مهر بود....تفلدش مبارک....

@تولد کیانا 29/2/75.....

@نخود رو سبزه قری یا پیرمرد یا یاسمن.....

@چاکلز با طعم کچاپ تند....

@استیو جابز فوت کرد.آخی....

@تقلب منو آیدا سر کلاس فیزیک....

@سوت مکی که یاسی واسم خرید....

@میگ میگ....

@نگار اومد مدرسه ی ما.....

@شادی/فاطمه/حسنا/فاطمه بچه های جدید امسال خیلی باحالن.....

ممنون که اومدین. 

 

 

 



نوشته شده در تاریخ جمعه 8 مهر 1390 توسط بیتا | نظرات ()
سلام بچه ها...
خوبین؟حتما تعجب میکنین که چرا عنوانش علامت تعجب....آخه نمی دونستم چی بنویسم واسه همین اینو گذاشتم...به هر حال...
نمیدونم کدوم آدم بیکاری وب یاسی و هک کرده!!!...
ممنون از کسایی که میان سر میزنن...میدونین به چه نتیجه ای رسیدم؟اینکه اگه نیام بگم آپم کسی نمیاد سر بزنه(خیلی مهم بود نه؟نتیجه به این میگن...بهله بهله)
خب از کجا بگم؟
ناظممون هدو اجباری کرده بود.روز دوم منو یاسی یادمون رفته بود هد بزنیم واسه همین  یفاشکی از پشت ناظممون در رفتیم....زنگ دوم خانوم.ب(معلم ریاضی) اومد سر کلاسمونو 3 تا برگه بهمون دادو گفت:اگه اینارو تا کنین تاتون میکنم.یعنی به من بی احترامی کردین...!وقتی درس دادو رفت یاسمن برگه هرو تا کرد....زنگ بعدش فیزیک اومد که استاد دانشگاه هم هست ولی کفشاش مثل کفشای خانوم.ح(معل ریاضی پارسال) بود,هی تق تق تق از اینور کلاس میرفت اونور کلاس....این وسطا رها گفته بود که ساعت12:30 بیاد مدرسه سر بزنه....
زنگ آخر زبان داشتیم که بچه ها رفتن دفتر و گفتن معلم زبانمونو عوض کنن آخه هم بد درس میداد هم با همه حتی با خودشم درگیری داشت....نامرد به من 19/75 داده بود....بگذریم....
زنگای تفریح هم همش یا ما کلاس تجربیا بودیم یا اونا کلاس ما(بچه های پارسال خودمون یعنی:یاسی/مریم/آیدا/مهشید/سما/نرگس)....
رها هم اومد سر زدو گفت پروندمو میارم اینجا....

pink bunny and hearts divider


روز بعدش آیدا یه هفته رفت تولدWhoop De Doo.....خانوم.ر(معل دینی) اومد سر کلاسمون...گفته بودم مامان مناس؟...آره...شروع کرد درس دادن....مارو بگو همگی خواب بودیم...من واسه اولین بار سر کلاس چرت میزدم....وقتی رفتیم تو سرویس و از رخشان پرسیدم گفت این معلمه کلا اینجوریه ما هم سر کلاسش یا بازی می کنیم یا می خوابیم....

pink bunny and hearts divider


اها رها اومد مدرسمون ولی باز سر پروندش مشکل وجود داره...حالا درست میشه....
این دوستان تجربی که میان کلاس ما,میز ما رو به گند میکشونن....تموم خوراکیا و آب میوهاشونو میریزن روی میز مای بدبخت....

pink bunny and hearts divider


دیروز ناضممون اومد تو کلاس و خواست طبق معمول به یه چیزی گیر بده...ما هم ساکت و مرتب تریپ بچه آروما نشسته بودیمReading a Book...اونم همینطوری نگامون میکرد,آخرش که دیگه سوژه ای پیدا نکرد گفت کلاستون چقدر کثیف,منظم باشین.....حالا همه ی کلاس تمیز بود به جز زیر میز ما که یه ذره کاغذ افتاده بود...یاسی هم بلند شد و انداختش توی سطل آشغال.....وقتی رفت بیرون هممون زدیم زیر خنده....بدجور کلاسمونو دود گرفته بود....
pink bunny and hearts divider
بچه ها یه خواهش ازتون دارم....>لطفا واسه رها دعا کنین تا کاره پروندش درست بشه و بتونه بیاد پیش ما....میسی.


@خاله ریزه و کیانا رو توی کانون دیدم......Happy Dance
@یاسمن پارسال تیکه کلامش زر نزن بود.....
@آینه=من درش پیدا.....
@آدامس=دهان جنبان.....
@کلاه قرمزی سر کوچه....
@دلم واسه سما خیییییلی تنگ شده...girl_cray2.gif
@کاشکی آرتا و پانیذ جونم نمیرفتن.....

ممنون که اومدین....نظر فراموش نشه....

(تعداد کل صفحات:3)      1   2   3